X
تبلیغات
چو ایران نباشد تن من مباد

چو ایران نباشد تن من مباد
عبدالرضا قاسمی 
قالب وبلاگ
خانواده مجازی من
.
.
.

عبدالرضا قاسمی : تیرماه 91 فراخوانی دادیم برای حضور وبلاگنویسان در آسایشگاه سالمندان صدیق . هر روز تعداد زیادی  کامنت می رسید و از چند و چون مراسم می پرسیدند . یکی از کامنتها خیلی برایم جالب بود . دوستی برایم نوشته بود : بنده و گروه نمایشی ام ، آمادگی  خود را برای اجرای نمایش طنز  در روز دیدار با سالمندان اعلام می کنیم.  خیلی خوشحال شدم و از طریق آدرسی که گذاشته بود به وبلاگش رفتم ." ایلیا ، اهورا " . وبلاگش سابقه چهار سال فعالیت داشت و تازه آن را بروز کرده بود . عنوان پست بروز شده اش " مادر " بود . ... متن را که خواندم  ، برایم باور کردنی نبود . این پست به درگذشت مادر ایشان در چند روز قبل  مربوط می شد. مگر می شود کسی وسط عزاداری مادرش ، به اجرای برنامه جشن و پایکوبی بپردازد ؟ برایش کامنت گذاشتم و شماره ای دادم . تماس گرفت . توضیح داد که چند روز قبل مادرش را از دست داده و هنوز در گیرودار مراسم است . بدون اینکه چیزی بگویم متوجه سوالم شده بود ، خودش توضیح : هر چیز در آفرینش به جای خود زیباست . شادی و غم و... بقیه حرفهایش را متوجه نشدم  . . . همانجا به بزرگواری روح بلندش ایمان پیدا کردم . کسی که با هر بار دیدن ،  به وجودش افتخار می کنم . عزت را می گویم . عزت درگاهی انسانی که همیشه لبخند بر لب دارد و  مهر و محبتش را با دیگران تقسیم می کند.

نام وبلاگ : ایلیا ، اهورا

 مدیر وبلاگ : عزت درگاهی

 شروع وبلاگنویسی : شهریور 87

 

اجرا در کاخ نیاوران تهران - ۹۰

 شناخت نامه عزت درگاهی به قلم عزت

مادرم که یادش بخیر باد . همیشه می گفت :" روله ماه وسطی بهار و دنیا اومای "  و اینجور که می گفت وسط اش یعنی 15اردیبهشت 1350 . دوران کودکیم در محله پشت بازار و در یک خانواده پرجمعیت و درحیاطی با چندین همسایه جورواجور که منو بیاد فیلم گوزنها و داستان همسایه های احمد محمود می انداخت سپری شد ،  باشیطنت های خاص اون دوران و بازیهای قدیمی منحصر بفردش .

صفا و صمیمیت و یکرنگی همسایه ها برای همیشه تو ذهنم مونده . پشت بامها به همدیگه راه داشت .آپارتمان نبود حصار نبود هر روز سریه سفره می نشستیم که هویت صاحبش برامون مهم نبود بقول معروف دلها یکی بود وهرچی که بود باهم می خوردیم . پدرم وضع مالی نسبتا"خوبی داشت ولی حسرت داشتن خیلی ازچیزها بدلم موند . دوچرخه ،بزرگترکه شدم خونه مستقل و...ولی پدر و مادرم مهربون بودن و برام عزیز،دوران ابتدایی  را در مدرسه سعادت گذروندم با مدیری مقتدرکه فکرمی کردم شاه شاه که میگن همین مدیره ،شاگرد زرنگ مدرسه بودم ،آخه اونموقع معلم ها سخت نمره می دادن .باید درس میخوندی که نمره بگیری .تاجایی که یادمه نمره هام همه بیست بودن  و همیشه چشم و چراغ معلم ها و مدیر مدرسه که بعدا"فهمیدم خیلی مهربونه و زمین تا آسمون باشاه فرق داشت . اینو سال 57 فهمیدم که مرگ برشاه را یاد گرفتم و مدیرمون برامون توضیح داد، بوی بیسکویت تینا و ویفرپرتقالی و موز تغذیه مدرسه مون راهنوز بیاد دارم و ادکلنی که معلممون خانم ....می زد و من هیچ موقع نفهمیدم اسمش چیست وچرا میزنه.  مگه آدما بوی خاص خودشونو ندارن ،همون سالها با اصرار مادرمو وادار کردم که برام کیهان بچه ها بخره.  2ریال و بعد توی یکیشون خوندم که کانون پرورش کودکان و نوجوانانی وجود داره که توش خیلی چیزها یاد میدن . مادرم را به اصرار وادار کردم که ثبت نامم کنه و این یعنی آغاز راه پر فراز و نشیب هنر، به ما داستان خوانی وعروسک گردانی یاد دادن . سالها بعد وارد گروه سرود مدرسه راهنمایی جلال سرباز شدم و بعد تئاتر و برای اولین بار تو زندگیم عاشق شدم.  عاشق تئاتر،دوران جنگ و در بدری برای نوجوانی مثل من قابل هضم نبود .بارها برای جبهه  ثبت نام کردم و نذاشتن برم که بعدا" فهمیدم که دل شیر می خواهد که من نداشتم وشاهد پرپرشدن دوستانی شدم که برای حفظ ارزشهامون به جنگ دیو رفتن .

سال 68پایان تحصیلاتم بود و همون سالها پایان جنگ و شکست دیو، سال71 با کلاسهای بازیگری هنرم را ادامه دادم بازی در چندین نمایش صحنه ای و بعد سال73 حضور در رادیووتلویزیون (که شرح آن درپایین آمده است) سال 76 مسوول دبیرخانه انجمن نمایش شدم و وارد دنیای پرطمطراق و خالی از احساس و عاطفه اداری شدم سال1377ازدواج کردم و حاصل ازدواج یک زن مهربون و دو پسر دوست داشتنی که خدا بمن عطا کرده  و به این داشته هایم افتخارمی کنم، چندین سال با حقوق اندک و بدون بیمه و مواجب درست وحسابی در ارشاد به سختی گذران عمر می کردم و بعد قراردادی شدم که زیاد فرقی نکرد .

 درحوزه های مختلف فرهنگی وهنری بعضا" مدیرانی امور را در دست دارند که  ازجنس مردم شهرم نیستند  و با فرهنگ چندین هزارساله مدنیت مردمم بیگانه اند و علیرغم تاکیدات و سفارشات مسوولین دلسوز در خصوص توجه ویژه به فرهنگ وهنر، سازخودشان رامی زنند.

دهه 80 تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم . روابط عمومی خوندم درمقطع کاردانی وفارغ التحصیل با معدل بالا و بعد مدیریت امورفرهنگی که دغدغه ذهنی بود و مرتبط با شغلم وعلاقه مند به اون . معدل  بالا که توفیری نکرد و من همان کارمندی هستم با روزمرگیهای خاص خودش که بیشتر شبیه فیلم عصرجدید چارلی چاپلین است . هرروزمی بایست   در دکانی را باز کنم که چیزی برای عرضه ندارد.

حقوقم ناچیزاست و کم بودنش آزارم نمی دهد که خداوند رحمان است و رحیم و عنایتش سرمایه ای است بزرگ برایم وهیچگاه درمانده ام نکرده است .

گاهی برای کودکان شهرم ترانه شادی وامیدواری می خوانم و به خنده هایشان ازسرذوق عشق می ورزم و دوستشان دارم که نجیب اند ومهربان.

به دوستانم افتخارمی کنم که داشته های ذهنیم رامدیونشان هستم   

 

گوشه ای ازفعالیتها و مسوولیت های عزت درگاهی

بازیگرتئاتر- رادیو و تلویزیون – سینما  - فارغ التحصیل کاردانی روابط عمومی و کارشناسی مدیریت امورفرهنگی

عضو انجمن روابط عمومی ایران -بازبین تاتر اداره ارشاد خرم آباد و کارشناس تاتر بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس

کارشناس تئاترسپاه - نایب رییس انجمن نمایش استان بمدت 2سال -عضو صندوق حمایت از هنرمندان کشور

-عضو بانک اطلاعاتی هنرمندان کشور - عضو شورای هماهنگی روابط عمومی های استان بمدت 2سال

مدیرتبلیغات معاونت فرهنگی ستاد احیا امربه معروف و نهی از منکر استان

مدیرروابط عمومی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان از سال 86تا 88/مدیر برتر روابط عمومی استان بمدت 2سال در کشور / مسوول امورجشنواره ،موسسات فرهنگی هنری ،بیمه و مستمری هنرمندان،امور انجمنهای استان و مدیر امورتجسمی استان

همکاری دربرگزاری بیش از صد برنامه فرهنگی هنری درسطح استان ،منطقه ای و ملی

بازی دربیش از 30نمایش صحنه ای و صدها نمایش رادیویی و برنامه های مختلف تلویزیونی شبکه استانی ،شبکه 2،شبکه 3 -

بازی در چندین فیلم کوتاه و بلند و سینمایی و سریالهای مختلف:ازجمله من دیو نیستم ،زیرخاکی(خانم شهره لرستان)- سریالهای سی قاف،روزگاردلداگی درسه نقش، خاله دناوشپلک(خانم شهره لرستانی)- به رنگ سیب ، زامبالی ،طبقه موقت،فراموشی و... پخش ازشبکه مختلف/گوینده  ومجری برنامه های کودک ونوجوان شبکه استانی و شبکه 2،شبکه جام جم /همکاری مستمر با صداوسیمای مرکز لرستان از سال1373 تاکنون

مسوول گروه نمایش کودک ونوجوان و اجرای صدها برنامه درجشن ها ومناسبتهای ملی ومذهبی،اجرادرجشنواره بین المللی فیلمهای کودک ونوجوان، اجرا برای موسسات خیریه ،هفته فرهنگی لرستان در تهران 92و91،برج میلاد و... /دریافت بیش ازصد لوح سپاس ،تقدیرنامه ازبرنامه های مختلف و مدیران استان و کشور/مسئول سرای روزنامه نگاران استان لرستان

 

یادداشت شمس الدین آروند

زندگی با همه فراز و فرودهایش، شادی ها و تلخی هایش زیباست اگر دوست داشته باشی آنرا و به آن لبخند بزنی . عزت درگاهی از آن انسانهائی که همیشه به زندگی لبخند می زند و زیبائی های زندگی را می بیند و به آن عشق می ورزد. با عزت درگاهی در ارشاد اسلامی آشنا شدم سالهای زیادی است که دوست هستیم  و توفیق اجباری باعث شده به خاطر همکار بودن هر روز همدیگر را ببینیم. لبخند از لبان عزت هیچ وقت دور نمی شود ، حتی موقع عصبانیت ، این لبخندزدنش را  مانند لباس پوشیدنش که همیشه رنگ های خالص و شاد دارد خیلی دوست دارم. با دیدنش منتظر شوخی هایش می شوم، شوخی هائی که دقایقی از فکر کردن به مشکلات و دغدغه های کار و زندگی دورم می کند.

 عزت اگر چه کارهنری اش تئاتر است و درکارش علی الخصوص در زمینه کودک موفق ، اما در همه هنرها دستی بر آتش دارد حتی وبلاگ نویسی ،در چندین فیلم با هم کارکرده ایم ، با هر گروه هنری که کار کند، همه عوامل از او انرژی مثبت می گیرند . وجودش سر صحنه های فیلم وتئاتر و در اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی و همچنین صدا وسیما  نعمتی است اگر قدرش را بدانیم. در پایان برایش آرزوی موفقیت دارم.

 

یادداشت امیر زیدی نژاد

بدون تردید ایشان از معدود هنرمندانیست که عاشقانه در زمینه نمایش کودک فعالیت دارد . عزت دارای احساس لطیفی است که او را قادر ساخته مخاطبان خود را که همانا کودکان هستند ،  جذب نماید.حس و حال نرم و خوشایندی بر کارهایش حاکم است که قدرت هنروری و بازیگری او را بالا برده است.عاطفه و احساس را میتوان در آثار نمایشی و رفتار مردمی اش به وضوح مشاهده میشود.بی ریا بی ادعا بر خلاف ناهنرمندانی که هنر را به مفت ترین بها میفروشن و فقط میتوانند نقش شیپورچی را ایفا نمایند.یاد دارم حدود یک دهه پیش خانه کاریکاتور که بنده نیز افتخار خدمت در آن مجموع را داشتم اقدام به برگزاری همایش و نمایشگاهی در راستای حمایت از بیماران کلیوی استان کرد که عزت درگاهی بدون هیچ چشمداشتی در این مراسم زحمات زیادی را متحمل شد.لبخندهای همیشگی اش و متانت و هنر ومردم داری اش را دوست دارم

برایش سلامتی و پیروزمندی در تما عرصه ها را آرزومندیم ...


موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
[ 92/01/27 ] [ 11 ] [ عبدالرضا قاسمی ]

 سایه ی تو بر سرای خوش نویسی بر قرار

 روزگاران تو باشد همچو فصــــل نوبـهار

 ای تو اســـتاد خط وخال همه نقشــــینه ها

 هم سیــــه مشق و چلیــــپای تو ماند یادگار

غفور اسکندری سبزی

 

 

 نام وبلاگ :  ایرانی هنر 

مدیر وبلاگ : غفور اسکندری سبزی

 

شناخت نامه استاد غفور اسکندری سبزی

غفور اسکندری سبزی خوش نویس ؛ نقاش و مدرس انجمن خوشنویسان ؛ در 1 مهر 1353 چشم به جان گشود . زادگاهش روستای سبزی ایذه و از لرهای بختیاری است . رشته ی تخصصی اش خوش نویسی (نستعلیق ، شکسته و تعلیق) و بعنوان مدرس  و  فوق ممتاز خوش نویسی  به تعلیم هنر آموختگان می پردازد . او تا کنون حدود 2500 نفر هنرآموز داشته که قریب 50 نفر از آنها موفق به کسب مدرک ممتازی شده اند .

ایشان در زمینه شعر نیز فعالیت نموده و اشعاری به زبان محلی بختیاری و در  قالب های گوناگون سروده است .

برخی موفقی های هنری ایشان عبارتست از :

مقام   اول خط شکسته ی استانی و برگزیده از سال 1379 به بعد به صورت مستمر

مقام  اول خط شکسته ی دانشگاهیان 2 دوره

برگزیده خط شکسته ی جشنواره ی صحیفه ی سجادیه

دارای درجه ی 4 هنری در سال 1383

در مرحله ی اخذ نمودن درجه ی 2 هنری در سال 1391 و 1392

خبرنگار خبرگزاری آنا ونماینده ی روزنامه ی فرهیختگان در دانشگاه آزاداسلامی واحد ایذه

صاحب مقالات تخصصی و محلی بختیاری و درج در روزنامه ها وسایت ها.....

www.iranhonari.blogfa.com           ghafoor.eskandari@yahoo.com

 

استاد اسکندری به قلم استاد اسکندری :

شناس نامه ی من یک دروغ تکراری ست هـنوز تا متــولد شدن مجـالم هست درسال 1353 درروستای سبزی وکنار توف های زیبا و دیدنی لیلا و دار سوز ، چشمانم براین جهان گشوده گشت ,کودکی ام در دامن طبیعت گذشت و سالیانی نیز به هم راه ایل و تبار خود طعم لذیذ کوچ را چشیدم اما خیلی زود دست بی رحم جبر مرا برای همیشه از دنیای کودکی ام کوچاند.به قول شاعر"تبعید شدم بی خبر از سیب و درختش / تفهیم نکردند چه بوده ست گناهم". دیگر نه از کوه و سبزه خبری بود و نه از صدای نی ی چوپانان . تا چشم کار می کرد دیوار بود و کوچه. شهر بود و شلوغی / صدای بوق ماشین بود و آلودگی صوتی و فراق از خاطرات کودکی / من پی چیزی می گشتم همانی که گم شده ام بود/ و ناگهان آن را در تابلو های خطاطی شده ی سردر دکان ها یافتم هر روز عاشقانه تر به سراغ سر مشق هایم می رفتم از دور نقش آن را در ذهن مجسم می کردم وچون به خانه بر می گشتم، بلافاصله به نوشتن مشغول . مدت زیادی کارمن ذوقی بود. بعدها فهمیدم که کار ذوقی وبی استاد تمرین کردن زبان بخش است. چرا که اصولی نبود / از آن پس لحظه یی درنگ نکردم از تمام لذت ها دست شستم تا وجودم را در پیچ و تاب نستعلیق و شکسته گره بزنم.هر روز می نوشتم .
در کتاب فارسی سرمشقی زیبا بود بود اما حیف که کافی نبود / من به اشعاری که در کتاب چاپ می شد عشق می ورزیدم . چون به خط نستعلیق نوشته شده بود . نخستین معلم خط من ایوب کیانی بود که یادش به خیر. اولین روز گفت بچه ها بنویسید."هر آن که جانب اهل وفا نگه دارد / خداش در همه حال از بلا نگه دارد" این عبارت را به خطی زیبا پای تخته نوشت و در کنار من ایستاد با دیدن خط من دستی بر شانه ام گذاشت و گفت:یافتم آن که را می خواستم. روزی دیگر که با تیغ مداد تراش قلم نی ام را تراش می زدم دستم برید و با خون خود طومار همیشگی ی خط را امضا کردم و بر صفحه ی وجود نوشتم که تا آخرین نفس خواهم ماند . در حال و هوای خط بودم که سال تحصیلی تمام شد، مردودی من پشت شیشه ی پنجره چسبید .اما هیچ خیالی نبود زیرا : "من به دنبال کوچه یی بودم بی انتها برای رفتن بی واژه برای سرودن ."معلمان دیگر من امیر زاده بود و خواجوی. مردانی وارسته وبزرگ ،هم خطی زیبا داشتند و هم بیانی شیوا . معلم دیگر من صانعی بود که خدایش حفظ کناد جز من که هر زنگ برایم زنگ خط بود کم تر دانش آموزی به این مهم می پرداخت در همین حوالی با جناب استاد کی منصور آشنا گردیدم پس از چندی شاگردی درنزد ایشان به تهران رفتم و بعد از راه نمایی های زنده یاد هاشم ابوالقاسمی هنرمند و شاعر وارسته به محضر استاد "محمد رضاخان یزدانی "راه یافتم و در مدت کمی نزد این استادگرامی دوره ی ممتاز را گذراندم سپس به ایذه برگشتم و به ترویج و تدریس هنر خوش نویسی مشغول شدم. بعد از توقف بسیار طولانی مجددا" به تهران رفته و در محضر استاد بزرگ خط شکسته ی معاصر جناب ید الله خان کابلی خوانساری بهره مند گردیدم اما طولی نکشید که این سعادت از من گرفته شد و هم چنان در بحر هجر مستغرق و التیام بخش این جدایی بیت پر مغز مولوی ست که "شرح این هجران و این خون جگر / این زمان بگذار تا وقت دگر"

 

اسکندری تاکنون آثاری از خود به یادگار گذاشته که کتیبه های سنگی الیما و کتیبه‌ی پارک صخره ای است گفتنی است وی شیوه و سبکی جدید در نوعی نقاشی ارائه نموده که در آستانه ی ثبت این ایده ی هنری است.

 

نمونه ای از آثار استاد: 



 


 مقاله آقای غفور اسکندری سبزی پیرامون نقطه و هنر قدسي خوشنويسي 

 به نام خدا

نقطه و هنر قدسي خوش نويسي

اگر نقطه را معيار و مبنايي براي سنجش حروف و كلمات در نگارش خط و خوش نويسي در نظر بگيريم ، قطعاً بايد الفباي فارسي را 33 حرف به حساب آوريم به طوري كه کلمه بدون نقطه چونان مفهوم و معناي تكامل يافته يي به خود نمي گيرد . برخي بر اين باوراند كه نقطه و به كسر آن آغاز بسم الله الرحمن الرحيم است و گفته اند كه تمام آيات وحي در « ب » بسم الله و كسره ي آن خلاصه و معنا مي شود . اگر به مقوله ي خوش نويسي نيزبرگرديم نقطه آغاز حركت است ، حركتي كه كاملاً سير معنوي دارد و همين كه در زير نقطه كسره مي آيد خود حامل پيام بزرگي است چرا كه اگر اين كسره به فتحه تبديل شود تمام معني را باطل کرده و در اين صورت حروف خط فارسي به عنوان شاه كار هنر شرقي به شمار نمي آيند و اگر اين نقطه در وسط يا در انتهاي سطر قرار بگيرد باز هم راه را بر ادامه ي سخن مي بندد . بنابراين مي توان گفت از راز و رمزهاي كشف ناشده ، نقطه و حروفي است كه در پي هم مي آيند . اين نقطه با يك اهرم كه نقش كسره رادارد در زير به حركت درآمده به صورت لوزي گون يا مربع مضلع بر كرسي قرار گرفته و در حال حركت است اين حركت بسيار دقيق و پر معني است زيرا در يك نگاه گرافيكي همانند سر بر راس بالاتنه ي انساني است كه كسره را بر فرض شانه ي او در نظر گرفته و در حال قرار گرفتن روي نوك پاهاست و يا به سان دونده يي است . در ابتدا به صورت « الفي » راست قامت در مي آيد و به دوردست نظاره مي كند و آرام آرام قدم هايي به سان «ب» «پ» «ت» و «ث» بر مي دارد و در راه يي پر پيچ و خم به «ج» و«چ» و«ح» و «خ» مي رسد سپس از دورهاي «د» و «ذ» بر بال كبوتر گونه ي «ر» «ز» و «ژ» سوار مي شود تا از گردنه هاي دندانه دار «س» و «ش» عبور كند و در كنار بياض چشم هاي «ص» و «ض» بنشيند و بر كرسي «ط» و «ظ» قرار گرفته و «ع» و «غ» را حلقه ي ساعد سيمين ساق خود كند تا برگرده ي فيل «ف» به قله ي «ق» برسد و همانند تيري بر سر نشانه ي «ك» و «گ» بزند و بر طره ي «ل» ليلي عاشقانه بپيچد ، در سرازيري «م» غرق شود تا دستي از غيب او را به گردش «ن» و چرخش «و» به دايره ي «ه» و به گردونه ي «ي» برساند ، در انتهاي شمره ي «ي» به سوي خويشتن باز گرداند ، اين از ويژگي هاي حروف پر رمز و راز الفباي فارسي است كه از نقطه به «ي» ختم مي شود و در نهايت به نقطه و كسره . از فراق به وصال و از وصل به اصل خود باز مي گردد چرا كه : « هر كسي كو دور ماند از اصل خويش / باز جويد روزگار وصل خويش » .

غفور اسكندري سبزي 1384/ايذه


 -برخی منایع :

http://www.izehpress.com/izeh/famous/275-ghafoor-eskandari-sabzi    


از تمام دوستانی که نظر پر مهر خود را برای این پست ارسال کرده اند  ممنونم . از اینکه نتوانستم تک تک جواب عزیزان را بدهم عذرخواهی می کنم


موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
[ 91/12/23 ] [ 23 ] [ عبدالرضا قاسمی ]

                                               عقیق دلم

تاول سخن هایست

که لفّافه ایی زیبا

به روی قامت پر خار خویش می پیچد. بهرام

           

                                      نام وبلاگ : داستان ، نقد

                                      

              مدیر وبلاگ : ایوب بهرام     متولد 1353 اهواز - اصالتا" بختیاری

  

لیسانس ادبیات فارسی .بچه جنوبم.سرزمین گرما وشرجی اهواز.متولدیک مهرپنجاه وسه. تا یادم میاد روی آسفالت داغ همیشه پابرهنه دوگل کوچیک بازی می کردم.وقتی که میومدم خونه تازه متوجه میشدم که پاهام ازشیشه آشولاشه.اماهیچ‌وقت نه از آسفالت داغ دل کندم نه ازدوگل کوچیک.ازهمون وقتاعاشق شعروداستان بودم.

وقتی تابستون میشه وشرجی حجم سنگینش رو توی کوچه پس‌کوچه های اهوازمثل یه کولی دربدر می‌چرخونه من هنوز مثل زمان بچگیام دنبال یه سایه کنار دیوار همسایه می گردم تاشاید باز صدای پیرمرد چرخوفلکی روبشنوم که بانگاش به بچه ها التماس می‌کنه که سوارشن ولی نگاه نمی کنه که ببینه دیگه چرخ وفلکش جانداره.راسی الان یه معلمم که داره ازبچه ها چیز یادمی گیره....

از سال هفتادوشش به بعد با بیشتر هفته نامه‌های محلی اهواز کارکردم.باشعر شروع کردم  به داستان رسیدم.الآن هفت هشت سالی هست که داستان می نویسم.

تا حالا دو مجموعه داستان منتشر شده دارم.(شور وشیرین)سال نودکه دوازده داستان بلند وکوتاه داره در صدو چهارصفحه و (جای برای پناه) سال نود ویک که این مجموعه هم دوازده داستان کوتاه ومقدمه ی ناشر در شصت وچهار صفحه.

یک رمان هم در دست چاپ دارم.

عصوانجمن چوک که هستم میشه یه جورای گفت جزو اولین اعضای انجمن چوک هستم .که محفل بروبچه های داستان نویسه.

البته با بقیه انجمن ها هم کار می کنم.واین باعث افتخار بنده است.

گاهی نقد می نویسم وگاهی یاداشتی بر فیلمی یا کتابی.

                                                

*********

یادداشت استاد نعمت نعمتی

دوست گرانمایه ام جناب ایوب بهرام ، نویسنده ای متواضع، خوش مشرب و محجوب می باشد که رفتار انسانی و مناعت طبع وی باعث شده بیش از پیش به سمتش جذب شوم.یکی از ویژگی های نیک ایوب عزیز این است که وقتی کتاب داستان یا شعر دوستانش چاپ می شود سر از پا نمی شناسد.دنبال می کند، کتاب را به هر طریق است تهیه می نماید و در اولین فرصت ممکن، نقدی بر آن می نویسد.نمونه اش نقدهایی ست که بر دو مجموعه داستان بنده" مثل باران ، مثل بودن " و " سال هزار و سیصد و هیچ " و کتاب مجموعه اشعارم " عاشقانه ها " نوشته است.نثرش ، بی تکلف و ساده است.طوری که به دل هر خواننده – دارای هر ذوق و سلیقه - می نشیند.برای وی که یکی از همشهریان خوب و دوست داشتنی من است، آرزوی توفق هرچه بیشتر می نمایم و ذکر این نکته که کاش همه ی نویسندگان ، دارای ویژگی های شخصیتی بارز ایوب بهرام بودند! 

*************                                                          

داستان کوتاه :  رود

       صدای ناله ی سنگ ها ازکف رودخانه ی طغیان کرده از دوربه گوش می رسید.صدا صدای حرکت بود.صدا صدای پیچش بود.صدا صدای برخورد بود و شکستن و خرد شدن.صدا صدای برخورد بود وله شدن ، و در این میان آب بود که گل می شد، آب بود که به سخره ها می خورد و پودر می شد و آب بود که صدا می کرد و فریاد می کشید.

بستر رودخانه پراز سنگ هایی بود نرّه سنگ ، نخراشیده .رودخانه برروی آن ها کشیده می شد و می رفت و می رفت تا جایی که قصه اش را از کوه شنیده بود ازدل کوه،از جایی که او را قطره قطره گریه کرده بود.کوه همیشه می گفت: اگر روزی توانستی بزرگ شوی ،ستبرشوی، قدبکشی وحنجره فراخ کنی و سینه و پهلو با سوهان سنگ ها و سنگریزه ها زمخت کنی به جایی می رسی که آسمان در آن گم می شود و در آن جا تو موج می شوی، فوج می شوی و تا  آسمان بالا می روی و پرندگان آسمان به پرواز تو رشک می برند و نهنگ ها در آغوش تو غلت می زنند و تو به ابرها پهلومی زنی.

    صدای رودخانه از دور به گوش می رسید وحالا او بزرگ شده بود ، پهلونه به سنگ ریزه که به نرّه سنگ ها و سخره ها ساییده و زمخت کرده و به لایه لایه پینه تنیده بود و گلو گسترانیده بود.

شیر بود که از حاشیه ی او فراری بود.او بوی دریا شنیده بود وخود به درودیوار می کوبید کوه با خود می آورد و می آمد.سنگ بود که له می شد،آب بود که گل می شد.رود همه حنجره شده بود فراخ به اندازه ی آسمان.ایوب بهرام / آبان ۸۹


                                         مقاله : کتیبه های مدرن

 
آرتنا: ما ایرانیا خیلی خوشمون میاد وقتی رفتیم جایی اثری چیزی از خودمون به جابذاریم برای آیندگان که بیان وببینند که ما که بودیم و چه کردیم.   
 

نوشته: ایوب بهرام/ خبرگزاری هنر >> آرتنا <<

ما ایرانیا ملت دوست داشتنی هستیم. تازه خودمون هم همدیگه رو خیلی دوست داریم.همدیگه رو که تو جشنی مجلسی می بینم درآغوش می گیریم وحسابی قربون صدقه همدیگه می ریم.این از مشخصات  همه نیستا میگید نه بگرددید.اگه پیدا کردید اها..
ما خیلی از خوشامد گویی واظهار علاقه خوشمون میاد. خیلی هم خوشمون میاد وقتی رفتیم جایی اثری چیزی از خودمون به جابذاریم برای آیندگان که بیان وببینند که ما که بودیم وچه کردیم. میگید نه نمونش بیستون –نقش رستم-این همه لوح موح به جا مونده از ما که ما اینطوریم.یعنی همون طوری که گفتم.یعنی از صفات بارز ماس.نمونش یکی از پادشاهان سلسله صفوی
رفته بود تخت جمشید بعد داده بود رو سطح تالار آینه اسمشو حک کردن که ایشون اینجاهم اومده یا رو الماس کوه نور اسمشو نوشتن که بعله طرف یلی بوده درسیستان...که البته همین حرکت ایضایی باعث تخریب این دو اثر تاریخی که زیاد هم مهم نیس شده. درسته این دو اثر مشکل دار شده ولی یه اثری ازیک طرف دیگه به جا مونده.که این یه فرهنگ جاودانس.حالا پادشاهان رو ول کن تو همین پارک مارکا برو رو تن درختا یه نقش برجسته های حک شده که تیشه کارهای کوروش ولوح جبل الطارق پیشش لونگ میندازن. وفرهاد اشکش درمیاداینقده قشنگ با یه میخ روی این درختااسم می نویسن.مثلا یادگاری از علی وآرش. یا  به خاطر ف.میم.
تمام دنیارو بگردی چنین آثار ارزشمندی پیدا نمی کنید میگید امتحان کنید.
کجا دیدی رو گچ دست وپای شکسته این همه متن ها ادبی بنویسن وطرح های زیبا بکشن.همین کلاه سربازا رو نظاره کنیدپر از نقش قلب شکسته وتیرخورددس.
چند روز پیش رفته بودم سراغ یه بنده خدایی در اتاق عمل ومنتظر که بیاد بیرون چون این جور جاها همراه خیلی مهمه اصلن نقش اساسی داره.مثل اسباب اثاثیه یه خونه که بار می زنن راننده که وظیفش نیس بیاد قوری وپارچ مارو دربیاره وظیفه خودماس اینجاهم یعنی در اتاق عمل هم به همین منواله مریضی که رو تخت اتاق عمل عملش کردن برا نقل وانتقال شاید کارگر بیمارستان دیسک کمر داشته باشه شاید اصلن دلش نخواد زور بزن انرژی گرون مایشو خرج بکنه
پس چی نقش همراه اینجاس که معلوم میشه.آها دارم ازموضوع دور میشم.در اتاق عمل چشمم افتاد به در خود در اتاق عمل ...
وای خدا چه خط های زیبایی چه جملات فصیحی اصلاانسان تعجب می کنه که هنرمند همه جا هست.روی در پر بود از تبریک تولد با خط نسخ، نستعلیق، شکسته نستعلیق و...
بابا تولدت مبارک، الینابه جمع ما خوش آمدی. رومینا زیزی خاله، زری بابا...اشتباه نکنید بخش زایمان نبود سزارینی ها رو اونجا میاوردن خوب که دقت کردم دیدم تمام دیوارها پرن از این آثار زی قیمت.چقد شعرها پرمغز نوشته شده بود چقدر جمله فیلسوفانه روی تن این دیوار ها نقش بسته بود.با خودم فکر کردم چقد خوب می شداگه اینجا رو نمایشگاه می کردن تا همه بیان ببینن اینجا چه خبره.چرا باید اینارو فقط تعداد کمی ببینن.

 مطالب مرتبط قبلی :


موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
[ 91/11/30 ] [ 10 ] [ عبدالرضا قاسمی ]

رهدار در اردیبهشت بوی خوشه های تَر، پیش از چشم گشایی آغازيده است تا شاعری به مسلخگاه داس روزگار معرفی شود او كه نتوانست به هنگام زادن برجهان بخندد اما یکبار برای همیشه فریاد گریه برجهان را برگزید و دیگر هیچ…(فریده چراغی )

  

http://bonevar.blogfa.com/

*************

حسین حسن زاده  معروف به  " رهدار "       نام وبلاگ :   بُنِه وار  

کموتَر بیو که تا بالِت کنُم مو
مو به بازِستِنِ بالِت گِرُم خو
گذشتی ار زِ رَه دشتِ شقایق
بگُه بینُم چه داری سَهدیِ نُو

حسین حسن زاده متولد روستای  رهدار حد فاصل بین مسجدسلیمان و شوشتر  در خوزستان است .روستای شاعرخیزی که در گذشته مردمانش از سواد خواندن و نوشتن برخوردار بودند در گذشته مکتبخانه داشت و از  سال 1333 مدرسه دولتی . برسنگ مزارهای باقی مانده در این روستا با پیشینه  کهن  به پیشوند میرزا یا ملا فلانی  برسنگ گورهای قدیمی زیاد برمی خوریم که این پیشنامها از قدیم  برای باسوادان زن و مرد  در میان قوم لُر استفاده می شده است . ساکنین این محل از مردمان بختیاری بویژه طوایف چهارلنگ هستند  منطقه ای دارای طبیعت زیبا و بکر شاید محیط نوستالوژیک حاکم بر منطقه است که این چنین زنان و مردانی را با طبع زیبای شعر لری فرا خواند ه باشد اما ما در این گفتار جناب" رهدار" مد نظرمان است :

 در خانواده ای چشم به جهان گشود که پدرش از سواد کافی بر خوردار بوده وچون هر بختیاری شاهنامه را با آواز نیکو می خواند، و مادرش نیز همچون دیگر زنان بختیاری دارای طبع  و ذوق شاعری بود ،"رهدار " گاه که می خواست سروده های مادر را که با آواز گاگریو گگاه زمزه می کرد بنویسد مانع می شد و به" رهدار " می گفت شعر شگون ندارد بهتر است تا سروده های مادر را ننویسد و او هرگز از" رهدار" نخواست تا سروده هایش را بنویسد ولی پنهانی رهدار به ثبت چندین  دوبیتی و سروده های 12 سیلابی لری بختیاری از مادرش پرداخت که بسیار دردآگین سروده شده است  یک دو بیت از این سروده های مادر به گونه ی عاریتی در کتاب لرشمول می نویسم اندیکای رهدار بر می خوریم در برگردان این سروده های دوازده سیلابی  که مادر در وصف دختر تازه عروسش که طعمه ی کارون شده بود می سراید:

" رودخانه گُلی با خود ببرد تا آبش را با او گُلاب کند  درحالی که دست التماس گُل هنوز از آب بیرون بود  و بُردنش را می دیدم ، اما هرچه کردم به او نرسیدم . بگویید تا کی بر کنار رودخانه ای صدای ضجه ی هوره  مکرر به گوش نرسد. ای مردم من می ترسم به زیر خاک هم حمامی ساخته نشده باشد تا سرو زلف نازنین اش را اگر گرد و غباری بنشیند ، بشوید "

" رهدار " دوره تحصیلات ابتدائی را در  روستا ی " رهدار" با موفقیت به پایان رسانید ، به جهت نبود امکانات ادامۀ  تحصیل مجبور به ترک زادگاهش شد ، ویک تنه به جنگ همۀ مشکلاتی که در پیش رو داشت حرکت آغاز نمود،  دوری از خانواده و هزاران مشکل دیگر ........ در انتظار او به کمین نشسته بودند. او با اراده ای آهنین و هدفمند توانست ، همۀ این مشکلات را در نوردد، و به اهدافی که در سر می پروراند نزدیکتر شود.هدف اصلی ایشان تعالی شعر و ادبیات کهن زبان مادریش وایجاد تحول و رشد و صعود آن ، متناسب با زمان کنونی بود ، در این وادی تاثیرات غیر مستقیم  سروده های مادرش نقش اصلی وعمده ای را در شکل گیری شخصیت شعری ایشان ایفا می نمود که غیر قابل انکار است ، روح و جان " رهدار" از دوران کودکی با لالائی ها ، دی بلال ها ، گاگریوها و زمزمه های عاشقانه ........ودر کل فرهنگ غنی لری بختیاری عجین و مانوس شده و همین خمیر مایه زیربنای اصلی اشعارایشان میباشد ،در سنین نوجوانی بود که با شنیدن گوشه ی  آوازی از گاگریوه خوانی یکی از بانوان  طایفه که در سوگ عزیزی می خواند  بسیار تحت تاثیراوازش قرارگرفت بعدها متوجه شد چقدر آهنگ این آواز با یکی از گوشه های ماهور لرستان یکسان است و آن روز این اهنگ لباس زبانی بختیاری به تن کرده بود که رهدار نمی دانست  . از این رو موجب شد تا "رهدار" به انتزاعی فرهنگی که در برخی همتباران لر است فکر نکند و لر را به گونه ی یک قوم واحد در آثارش بشناسد. یکی از مهمترین دلایل  نفوذ پذیری و تاثیر شعرهای او در مخاطب نیز همین خصیصه میباشد  که باعث محبوب بودن سروده هایش در بین همه ی اقوام لر است، با جرات میتوانم بگویم که ایشان  آثار شعری ماندگاری را بوجود آورده اند که در نوع خودش بی نظیر است اگر روزگاران قدیم بود شعرهای "رهدا"ر همچون سروده های میر نوروز و هالو زال و... زبان زد عام می شد و هم اکنون ورد زبان مردم بختیاری بود . گرچه خودش می گوید روزی از یکی از شهرهای لرنشین عبور می کردم که یکی از مصراعهای شعر کُهبُنگ را بر پشت شیشه ی تاکسی دیدم . تا آن روز به این نفوذ پذیری پی نبرده بود م.

"رهدار  "هنگامی که در کلاس پنجم دبستان بود با کار پژوهش آشنا شد وقتی که معلم سپاهی دانش برای  امتحان انشاء از بچه ها خواست تا هرکدام 20 وازه لُری را به معنی فارسی در برگه امتحان بنویسند  و رهدار نزدیک به 50 واژه را آورده بود که مورد غضب معلم قرار گرفت به صرف سرپیچی و عدول  از مقدارمعینی که توسط معلم در ستونی تعیین شده بود.

نخستین کار "رهدار"  در دوران  دبیرستان پیرامون فرهنگ بختیاری جمع آوری  سروده های فولکلور دوبیتی ها ، چیستانها و متلها و مثلها  بود که آن زمان در یک دوره مسابقه ای که اداره فرهنگ و هنر آن زمان ( فرهنگ و ارشاد اسلامی فعلی) به پا کرده بود شرکت کرد ولی زحمات رهدار پس از انقلاب در کتابهای کسانی که پیرامون فرهنگ بختیاری قلم می زدند به چاپ رسید . و رهدار پس از پیگیریها و در دست داشتن نسخه هایی از این کار به نتیجه ای نرسید .

  کار بعدی ایشان جمع آوری و ریشه یابی واژگان بختیاری بود به نام " گل واچ " که همان گل واژه ها می باشد که  تا حدودی سرنوشت پنهان کار قبلی را به خود گرفته است محصول زحمت مطالعه و آموختن زبانهای پهلوی و اوستایی به گونه ی غیرکلاسیک در حضور استادان این فن بود .

برخی دیگر از آثار ایشان :

1- مجموعه شعر " کُهبُنگ "

2- کتاب "ازبختیاری تا بختیاری"

3- کتاب "بُنه وارشاعران"

4- " می نویسم اندیکا  "  

5- کتاب " دا لالا – لوئه لوئه دا "

7-  کتاب " لال بهیگ"  . . .

8- رهدار علاوه بر بنیان گذاری جشنواره شعر لُری بُنه وار بنیانگذار نخستنین انجمن تخصصی شعر لُری به نام انجمن شعر و ادب " بلازه" نیز می باشد .  همچنین بر پایی همایشهای شعر به مناسبتهای خاص بویژه   الزام حضور شاعره های لُرزبان در این همایشها از اهداف بلند این انجمن ادبی می باشد .  

               

 

 

 

«دُنْدال»

انديكا هميشه حوالي‌ترين است

پيرزني تا ناكجاهاي يك «كُلَهْ‌چير»

با دستاني كه با «كُراَوْ» آمخته ‌شده‌بود

مي‌بُرد خانه به خانه، ديوار به ديوار تا

ناف‌ْبُرانِ حقوقِ بشر، پَرزينستانِ «قلعه‌بردي»

اسطوره‌اي را در پناهِ «گِلِ مِينا»

مي‌رفت تا سرحدِّ آخرين «بَرْدِكِل»

دور از گوشِ «تَريده»ي باد

مگر خاكستر كند نفرينِ خدايان را

و بزدايد ريزشِ غباري را

كه تا ركابِ «تَلْميت» و زينِ سواران ورم‌كرده‌بود.

اي كه بسته به بازويت آرزوهاي خداي بخت

آرام‌آرام «بور»ت را بران تا فراخيِ فرصتِ يك «دُندال»

كه آخرين ياغيِ اين كوهستان

همان  «دلا»ي خسته از دلاوري

زخمي‌ترين دندال‌هاي خود را

از سينه‌ي صدپاره‌اش

بر «مافه‌گه» ِ كارون خواهدسرود.

 

****************************

 

یادداشت : فریده چراغی

 رهدار در اردیبهشت بوی خوشه های تَر، پیش از چشم گشایی آغازيده است تا شاعری به مسلخگاه داس روزگار معرفی شود او كه نتوانست به هنگام زادن برجهان بخندد اما یکبار برای همیشه فریاد گریه برجهان را برگزید و دیگر هیچ…

حسين حسن زاده رهدار براي هميشه ي بختياري . او گرچه شاعري نوستال‍ژيك گرا به نظرمي رسد اما حقيقت امر به اين موضوع صحه مي گذارد كه وي بر اتفاقات و وقايع روزمره نيز گوشه چشمي دارد. شعر رهدار چونان چشمه ساري است كه از دل ايلياتي اش مي جوشد و جرعه اي از خنكاي آن جان خواننده را تلطيف مي بخشد. او در چنته ي خود واژگاني ناب دارد كه هركدام را از روي رف وير ايلياتي خود برداشته،غبار از آن برگرفته و در بالاي «لامردون» شعر خود نشانده. واژگاني كه روايت تلخكامي ،كوچ،وصل، برزيگري،و لحظات خوشي و ناخوشي ايل اند. و روح خواننده را با خود به سفر در ايل و مال مي برند.
فارسلري ها،دندال ها و دالالا هاي رهدار بند از دل هر اهل دلي مي گشايند و خواننده بومي را به روزهاي ديرين و شيرين زندگي پيوند مي دهند. حسين رهدار در دا لالا به ما مي گويد هميشه نبايد زنان براي زنان بگويند و اينبار خود آمده با انباني از واژگان دردآلود و صميمي و انگار از اعماق دل مادران رنج ديده ي ايل به شعر برآمده.و اين نگاه به جامعه ي زنان بسيار ارزشمند است.
سپيد سرايي رهدار كه با مايه هاي حماسه، سوگينه ، تغزل هاي شيرين و گاه دردهاي ديرسال و تاريخي ايل آذين مي شود، نويد دهنده ي فرداي روشن اين شاعر و پژوهشگر فرهنگ بومي ما بوده كه اميدواريم در آينده اي نزديك شاهد آفرينش هاي ارزشمند ديگرايشان باشيم. ايدون باد

 

****************************

یادداشت : ایوب بهرام

 

از دیر باز شاعر در ساختار زندگی بختیاری جایگاه بخصوصی داشته.شاعر روایتگر درد ها و رنج های این قوم مهجور اما پرغرور بوده است.او حرف های نگفته ی ایلی است که با اشک او می جوشد و در نوای نی میشکال جای می گیرد و از حنجرهی کبک های زاگرس نشین می چکامد.شعرقوم لر همان زمزمه های مادرانی است که آرام در فراخنای زمحریری زمستان از میان سیاه چادرهای فرد گوش ستون های برف گیر زاگرس را نواز می داده.

وقتی به گذشته باز می گردم می بینم بیت بیت شعر شاعر سطر سطر تاریخ غبار گرفتی من است که اینک سر برآورده و خودنمایی می کند. من به این شعر می بالم.

صدای حزن آلود خواننده که برروی تخته سنگی ها قصه ی غصه های گذشته را فریاد می زند. همان حرف های مه گرفته شاعر ایل است که از حنجره گوگ تاراز می خرامد وخانه به دوشی ایل را هی جار می زند.قلمتان پرخامی ونویسا باد

 

****************************

یادداشت : هوشنگ پرتو

 

رهدار لریاتی است و بر اساس آن می نویسد

 

رهدار بر اساس مکتب لری می بیند، سخن می گوید، می اندیشد و خلق می کند و در درون این مکتب یک حالت دیگر از رفتار در آثار وی دیده می شود و آن هم همسویی انسان و طبیعت است و موازی بودن آنها یا به عبارت دیگر همزیستی معنایی این دو مفهوم که در بخش اول این نوشتار ابتدا به شیوه همزاد پنداری انسان و طبیعت و در بخش دوم نوع نگرش رهدار به انسان و طبیعت با زمینه مکتب لری پرداخته می شود.

در مقدمه کهبنگ رهدار انسان را اینگونه تعریف می کند موجودی جدا از تصنع و وابسته به احساس و معنا که باید به صورت مستمر نگرش خود را بر اساس پاکی ها استوار سازد:

به دل ار نور ایمون نی کنه سو

گلا و آرمونت نی دهه بو

به پاکی ار خته درمون کنی زی

زمند او وارهی ری سرگه رو

(کهبنگ ص64)

که به همان مفهوم هایی که در بالا آمد اشاره دارد.

 انسان در شیوه ذهنی رهدار بخشی از یک مفهوم است نه والاتر و بالا تر از آن، رهدار طبیعت را یک کل واحد می داند که همه اندیشه ها و مفهوم ها در آن گرد می آیند و در یک خط موازی با هم به سوی هدف خود حرکت می کنند

تکست هیروکه موراوبیده ناشاد

ز ئی دندال بلبل هم کنین یاد

بیورهداربپرس احوال بهمن

که زرداو بید و ترنه داده بر باد

که در یک رابطه مستقیم و ساختاری، رهدار در کنار بهمن که در پاورقی کهبنگ از آن به عنوان گیاهی از خانواده جوسانان نام برده شده است آورده می شود و فارغ از نمادگرایی و استعاره گزینی که می توان از جنبه هرمنوتیکی به آن نگریست ساختار شعر و بیت بندی به گونه ای صورت گرفته است که همان حرکت در مسیر یک محور و مفهوم ذاتی صورت گرفته است و مخاطب در خوانش آن پا به پای رهدار در یک فضایی قدم بر می دارد که هیچکدام از عناصر آن از هم جدا نیستند و دانای کل یا نگاه از زاویه سوم شخص که برای روایت این مفهوم در نظر گرفته شده است رهدار را در کنار بهمن، گل هیرو و بلبل آورده است که به گونه ای همان گرایش محوری را در خود دارد.

رهدار با توجه به همین نگرش بینش اجتماعی و اصولی که برای یک زیستن افراد نیز لازم است ارائه می دهد و همانگونه که در سراسر این نوشتار نیز اشاره شده است رهدار شعر مکتب لری با درونمایه طبیعت است و در این میان نگرش وی به رفتار اجتماعی انسان نیز براساس مفهوم هایی شکل می گیرد که از همین مکتب برخاسته باشند در این زمینه عرف رفتاری رهدار براساس دونوع نگرش است.

ابتدا نگرش تجربی به احوال نیکوصفتانی که در اجتماع گذشته حالات رفتار زیبایی برای تحول ساختار اجتماعی داشته اند وخود شبه اسطوره اند و در ادامه خود اسطوره ها را در نظر دارد که می نویسم اندیکا سرشار از این گونه مفاهیم است و به راستی خود "می نویسم اندیکا"دریم بخش از خود پرداختن به این عبارات است مفاهیمی مانند هالوزال، ماه بانو، یا یک مفهوم بکر به نام "کُر بی دا" که همان منجی قوم است یا دالو صنمبر و یک شبه اسطوره به نام دولت که همه این مفاهیم همان نگاه درونی رهدار به انسان که موازی با مکتب است را می آورد.   منبع و لینک ادامه مطلب در لور


مطالب مرتبط قبلی :


این پست در نشریه اینترنتی لور    نیز منتشر شد
این پست در وبلاگ پریسکه  نیز منتشر شد
این پست در وبلاگ انجمن تحصیلکردگان لر  نیز منتشر شد

موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
ادامه مطلب
[ 91/10/26 ] [ 4 ] [ عبدالرضا قاسمی ]

 شُوِم پِر اَژ خِراشِه ی دَس پَلنِگ بی

سَرِم  چُوی  سَروِ  آزادِی بِلِنگ  بی

مِه کُل دنیامَه یِه شُومونگییِ باخت

دلِم خیلی گُجَر بی خَم گَلِنگ  بی 

       

 نام وبلاگ :مهرگان      آدرس وبلاگ  http://ghazanfarimehran.blogfa.com/


نام : مهران غضنفری امرایی    متولد 6 بهمن 1351 در شهرستان کوهدشت.
کارشناس تربیت بدنی . معلم ورزش ، شاعر ،  آهنگساز ، نوازنده و خواننده.

آشنایی مهران با هنر به روزهای شیرین کودکی اش بر میگردد. آنجا که  صدای دلنشین کمانچه ی دایی اش  آقای لقمان زرین قلم و درسهای شیرینی که در محضر این معلم فرهیخته و با اخلاق آموخته بود ،راهگشای حضورش در عرصه ادب و هنر این مرز و بوم شد.

مهران غضنفری می گوید :فعالت هنری ام را در دوران راهنمایی و با تئاتر شروع کردم و پس از آشنایی با ساز سنتور به فراگیری این ساز ایرانی پرداختم و اولین اجرایم در سال 1368 اتفاق افتاد.در سالهای بعد به نوازندگی پیانو پرداختم و همزمان فعالیت های ادبی ام را با همکاری با مجله ی جوانان شروع کردم ودر بعدها با مطبوعات مختلفی در کشور همکاری داشته ام.چند سالی نوازندگی عود را تجربه کردم و اولین اجرایم در تلوزیون لرستان در سال 1373 در خدمت استاد رحمانپور و برادران طرهانی رقم خورد و اولین اجرایم در مقام خواننده در سال 1375 و در قالب برنامه ای برای رادیو لرستان اتفاق افتاد.

 مهران بیستمین سال خدمتش را در آموزش و پرورش سپری میکند. او در سالهای گذشته تدریس در شهرهای خرم آباد ، بروجرد،  اراک و کرج را نیز تجربه کرده است.

 

کوهدشت - دبستان میثم تمار

دغدغه اش را  شناساندن بیشتر زبان شیرین لکی و ترانه های زاگرسی می داند و اعتقاد دارد زبان لکی و ترانه های زاگرسی  ریشه در تاریخ سرزمین مان دارد . او برای نیل به این هدف  مشغول آماده سازی اولین کاست موسیقی و اولین مجموعه ی شعرش است .

 از حضور مهران در فضای مجازی  مدت زیادی نمی گذرد .او حضورش را در این عرصه مدیون  آقایان اسد و حشمت آزادبخت می داند.

  مهران عنوان می کند :کسب تجربه در محضر دوستانی گرانقدر همچون استاد رئوف ، داریوش ملک پور عزیز و سرکار خانم آفرین پنهانی گرامی و آشنایی با دوستانی چون  آقایان تاج مهر ، شهبازی، داودوندی، رضاپناه ، کاظمیان ، بهلولی ، جناب قاسمی و ...را نقطه ی عطفی در زندگی هنری خود میدانم و  امیدم به دوستیها و روزهای روشن آینده است

**********************

                                                یادداشت دوستان - حشمت آزادبخت

 مهران شاعری ست از جنس زمان خودش با زبانی خاص خودش و اندیشه ای مال خودش.شاعری با احساس که واژه ها را خوب درک می کند و در شعرهایی ساده و صمیمی خوب استفاده شان می کند. مهران زخم خورده است و رد تیغ دردها بر سینه ی بیت هایش پیداست . از طرفی او می خواهد در فضای اجتماعی و عشقی زمان خودش نفس بکشد که تا اینجا موفق شده است .تاثیر موسیقی بر غزل های عاشقانه اش را نمی توان ندید چرا که او شانه به شانه ی موسیقی بزرگ شده است . دوبیتی های لکی مهران نیز از شعرهای فارسی اش جا نمانده اند که سعی کرده شعرهای لکی اش را با زبانی تازه و امروزی پرداخت کند . در ضمن عناصر بومی منطقه اش را به خوبی می شناسد. اما آن چه شعرهای لکی اش را برای من به عنوان یک مخاطب صمیمی تر و ملموس تر میکند این است که دوبیتی هایش نقاشی خود او هستند و تماما تجربه های تلخ و شیرین زندگی اوست.

اما چیزی که نگرانم می کند این که هراس آن می رود در غزل های فارسی اش خودش را تکرار کند چون فضای چند غزلش را که شنیده ام این حس را در من به وجود آورده است. امید وارم به زودی چرخ های زبانش را روی ریلی بیندازد که خود ساخته اما این قطار نه در دایره ای که در مسیری بی بازگشت و دور و دراز سفر کند و در این مسیر هربار از بیابان تجربه ای تازه عبور کند. برای این شاعر خوب کوهدشتی آرزوی بهروزی دارم و به وجودش افتخار می کنم.

 داریوش ملک پور

بی شک همه با این موضوع واقف و موافقند کسی را با پشتوانه های انسانی ( دارای اندیشه و تفکر در همه ی حوزها) . نگاه خاص اندیشگی . هنرمند و هنرجو بودن . انسانی متفاوت از آنچه درون پوسته ی انسان می گنجد باشد، با هجوم کلامی دیگران کوچک نمی شود و بالعکس اگر انسانی خرده پا باشد و سست بنیان ، خارج از گود پر سر و صدای انسانی با به به و چه چه دیگران بزرگ نمی شود ... اما در مورد مهران غضنفری یا دست های فریاد گونه ای همچون مهران ها ...! مهران معلمی است که از نگاه اول دارای خصوصیات بارز انسانی است هم آنچه برگرفته از حضور یک انسان است ( یعنی به تفسیری کوتاه ، انسان را کاملا رعایت می کند و برای انسان ارزش و اهمیت خاصی قائل است ) آنچه در مرتبه ی دوم برایم به عنوان دوستی برادرگونه ( همو که گفت دوست برادری ست که خودم برگزیده ام به شرایط وجودی خودم ) اهمیت دارد نگاه ویژه ی او به هنر و خواستگااه هنر است . مهران هنرمندی ست دردکشیده ( همان دردی که از هر طرف بخوانیش درد است ) چشم انداز او به شعر و موسیقی کلامی آهنگین می سازد که گاه تو را به رقص در می آورد در میان انبوهی از کلمات ، گاه تو را به گوشه ی دنجی می برد تا آرام آرام فریادهایت را گریه کنی ... بنده اهل تعارف در حوزه هنر نبوده ام آنقدر هم انسان شناسی قوی نیستم اما آنچه دیده می شود بازخورد قوی آن را در مخاطب به راحتی می توانی ببینی همین اندیشه، مرا به خواستگاه قضاوت کشانده است . مهران درد انسان عصرش را به گواه آثارش کاملا رعایت نموده و شهودش این است که بارها نمک پاشیده اند زخم درونش را ، اما مهران در برابر هیچکس خم نگردید مگر بزرگی به رسم ادب / نگاه متفاوت این شاعر معلم، این معلم که آرام می خواند اما بالا و بلند ، و وقتی انگشت بر سنتور دل می برد آنچنان آتشی در تو به وجود می آورد که سکوتت طعم تمام فریاد هایت را می گیرد / عشق و تعصب مهران نسبت به زادگاهش ، به آنچه در دیارش زخم مردمانش را یه یغما گرفته مثال زدنی است همو شهر که زادگاه بسیاری از بزرگان و رجال اهل ادب بوده و هست / همو شهر که سرافرازانه گردن در برابر هیچ قدرت مافیایی خم نکرد / مهران ها کم نیستند که بسیارند ( وقتی مهران را می شنوم یا در دلم نجوایی می سازد یاد اسد و حشمت آزاد بخت می افتم کسانی که بی شک تا همیشه در اندیشه ام ماندگارند ) ... از مهران گفتن زمان می خواهد اما در همین مجال کوتاه مهران هنرمندی است انسان یا انسانی است هنرمند که در درونش آتشفشانی ست جوشان از درد خودش و اندوه انسان های دلش و ظاهرش دریایی است آرام که می توان روزها در ساحلش آرام گرفت همو که بی شک از برترین های زمان خودش است .

 

                                                          اسد آزادبخت

 

 مهران در لرستان و شهر کوهدشت و درمیان انبوه بلوط زارها و صخره های پر از دلتنگی به شعر و شعور رسیده است.ازسال های دور باهم بوده ایم و به سبب ارتباط خانوادگی و روابط عاطفی ،ازنزدیک می شناسمش . بامنش انسانی والایش و حسن اخلاق ،دربین مردم و اهالی اندیشه به نیکی از ایشان اسم برده میشود.از سن کودکی هنر را در آغوش کشید و با لالایی های زاگرسی انس گرفت .با پیانو شروع کرد و درکنار موسیقی شعر میگفت ،تاتر بازی میکرد و جالب تر از همه ،همه فهمیدن که مهران حنجره ای پر از صدا دارد. نمیخواهم خیلی از ایشان تعریف و تمجیدکنم اما خداوند خیلی از هنرهای پسندیده را به ایشان هدیه داده ،با ظرافت سنتور مینوازد و تا به امروز شاگردان خوبی در این رابطه تربیت کرده است. با حساسیت ویژه ای اشعار بومی سرود خود را آهنگسازی میکند و با گروه موسیقی سیمره با اجرای کنسرت به هم استانی ها ارائه میدهد.کارهای ارائه شده توسط ایشان مورد توجه اهالی هنر و علاقمندان موسیقی واقع گردیده .مهران بخاطرشایستگی هایش درعرصه موسیقی و اجرا، افتخارات زیادی برای همشهریانش کسب کرده است. شعر و موسیقی را که مکمل هم هستند را بخوبی میشناسد و در لابلای واژه هایش میتوان عمق زلال اندیشه اش را درک کرد. اشعار مهران برگرفته  از روح ایلیاتی و طبیعت بکر منطقه است و این ویژگی را میتوان در اشعارش مشاهده نمود.مهران حرف های زیادی برای گفتن دارد که در آینده نزدیک بیشتر با آثار هنری این هنرمند فهیم آشنا خواهیم شد. به امید توفیق روزافزون برای تمام هنرمندان این مرزوبوم.

 

 آفرین پنهانی

 

چراغ بیفروز
و یک جرعه شعر
بریز درعروق کبودِ روز
خورشید
چشم های تو را می مزد
ماه
ستاره ی بخت مرا...
آن سوی ابرهای عقیم
کسی باران می بخشد.
دست های تو
دیدنی
دست های تو
                               شنیدنی است... ( تقدیم به مهران غضنفری)

سخن گفتن ازمهران غضنفری؛ شاعری هنرمند، هنرمندی معلم، فرهیخته ای اندیشمند و اندیشه ای ملهم از دردها و زخم های پیشانی نوشت مردم ؛ قدری تأمل می خواهد و خیزشی در تقدس و حرمت تک تک واژه هایش...

مهم ترین ویژگی ایشان که همه ی هنرش را احاطه کرده و موجب می شود در دل ها جاری شود تا به حرمت صدا، کلمه و دست هایش برخیزی، انسان بودن وی، نجابت و شعوری است که شعر، هنر وحضورش در جامعه بر ایجادنمودن روابط انسانی خود تاثیرگذارش کرده است. وقتی یک هنرمند این ویژگی مهم را در خود نهفته داشته و ذاتن از همه ی وجودش اصالت ، نجابت و بزرگی فوران کند، بی شک در آثارش نیز تاثیرگذاشته و به بهترین و زیباترین شکل ممکن به مخاطب منتقل می کند. شعر مهران عزیز، برگرفته از دردها و زخم هایی ست که هم خود از روزگار چشیده هم انسان امروز می چشد. مهم ترین فاکتورهای شعر ایشان، قدرت کلمات، تصویرسازی های بکر و محکم، استفاده ی به جا از اصطلاحات و زبانزدهای بومی،استفاده ی به جا از ژانر طنز، و درد درد درد... و از همه مهم تر اندیشه ی اجتماعی و دغدغه های فرهنگی ایشان است و پرمسلم است شعری با این همه بن مایه های قوی و ساختار زیبا در جان و روح مخاطب می نشیند و او را تحت تأثیر قرار می دهد. تحت تأثیر در همکناری و هم آوازی شاعرانگی اش...

موسیقی و هنر نوازندگی و خوانندگی وی، که عصاره ی بندبند خمیرمایه ی وجودی و اندیشه ای اش می باشد خیل عظیمی از مخاطبین عام را نیز با خود همراه کرده است...

ما همه به وجود این بزرگ اندیشه و هنرمند گرانسنگ، افتخار کرده و به خود می بالیم که در سرزمین زخمی و کهن مان، مهران ها را داریم که تا خورشید جوانه می زنند...جوانه زده اند و در پیاله گردانی ستارگان روی دوش ماه، گرده افشانی می کنند. بی شک امروز در دست های ایشان بارور می شود و فردا لابلای بلوط های کهنسال این دیار همه ی پرندگان به نجوای اش خواهند نشست...

بنابراین اغراق نکرده ام اگر می گویم: دست های تو شنیدنی/دست های تودیدنی ست...همیشه جاوید و مانا...

 

 

هوشنگ رئوف

 

خودت خوب میدانی که در معرفی وبلاگ آقای مهران غضنفری تا دیشب بی اطلاع بوده ام / اول دلم گرفت چرا باید بی اطلاع باشم و با خودم گفتم حالا شرم ساری ام را از نگاه نجیب مهران در کجا پنهان کنم / اما صادقانه بگویم مطالب دوستان را که خواندم آرام شدم که حرف های دل من هم در لابه لای کلمات عزیزانم نشسته بود

آقای حشمت آزادبخت به رد تیغ بر سینه ی بیت هایش اشاره و ملک پور گرامی اورا دارای اندیشه و تفکر و آقای اسد آزادبخت دل تنگی مهران را به وسعت بلوط زار ها دیده بود و خواهرم آفرین با شعر ی بسبار زیبا / چراغ بیفروز / و یک جرعه شعر / به ریز در عروق کبود روز .. که جا دارد بگویم خاک پای این عزیزان هستم که جور دل مرا هم کشیده اند ..

اما لازم میدانم که عرض کنم بعضی ها آنقدر بزرگ هستند که در توصیفشان حیران میمانی و خود را بر زورقی می بینی بر پهنه ی دریائی مواج که تا چشم می رود گستره ای آبی ست و نمیدانی به کدام سمت آن حرکت کنی و مهران همان دریاست (اندوه انگیز و غرور آهنگ )مهرش با یک دو بیتی بر دلم گره خورد / ای شهره زخمه دیری ساز نیری /که از تخیلی قوی و عاطفه ای بومی برخاسته بود از شاعری که چشمانش آشیانه ی فوجی کبوتر صمیمی ست که خستگی را بال می زنند در شهری به جستجوی بامی از مهر ... گذشت تا در دیداری به یاد ماندنی که بر بال صدایش نشستم و زخمه که بر ساز زد چشم ها را هم بستم تا سرزمین نا شناخته های عشق و شیدائی با او همسفر شدم ... مهران دلش پرنده ایست که آسمان پروازش شعر / موسیقی و صداست و بدون تردید در خلق هر یک از این پدیده ها حضور عاشقانه و شاعرانه ی دیگر پدیده ها ی حسی اش را با تمام جان حس می کنی / مانده ام که بگویم چه اندازه شریف است و نجیب و میدانم مرا میبخشد که دیر آمده ام ..

                                             *****************************

غزلی از مهران غضنفری

تارها  زِ  هم   گُسیخت   پودها  ز  هم  گُسَست

هر   چه  کاسه  کوزه  بود بر  سرِ  دلم شکست

باز   هم  (حوا )  شدی  باز   هم   هوی   هوس

شاخه ها  هَرَس  شدند  و  سیب های دوردست

خاطراتِ     چشمِ    تو     این      مُخدرِ    نجیب

ذره   ذره   دود    شد   تکِه  تِکه   بَست   بَست !

سالها    به    روح    من    تازیانه     می    زدند

وایِ من  از  آنچه  بود  آهِ  من  از  این چه هست

باورت    نمی   شود    سبز    می شدم    ولی

باغ    را    تبر    زدند    مردمان    شب    پرست

بارها   خسوف   عشق   قلب   را   دو  نیمه کرد !

نیمه ای که می گرفت نیمه ای که می شکست

مثل   برفِ   روی   بام   موی   من   سپید  شد

تا    کبوتری   سپید   رویِ   بامِ   من   نشست

این  سفر   برای   من   تحفه  ای  نداشت   جز

تاولی     برای     پا   پینه  ای    برای     دست

کوهدشت.پاییز ۱۳۹۱


مطالب مرتبط قبلی :

 
 
 

 
 
 
 

 


موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
[ 91/10/04 ] [ 10 ] [ عبدالرضا قاسمی ]

وبلاگ عبداله عزیزپور شروع بکار کرد

 

عبداله عزیز پور . متولد سال 1347 خرم آباد .

 قهرمان , ملی پوش و پیشکسوت ورزش لرستان و ایران .

 كارشناس ارشد مدیریت و مدرس دانشگاه پیام نور

 رئیس اسبق هیئت کبدی استان

رئیس  هیات کشتی استان لرستان

معاونت ورزشی اداره کل ورزش و جوانان  استان  لرستان

 

برای این دوست عزیز و همکارانش آرزوی سلامت و موفقیت دارم . امیدوارم شاهد گام های موثر این عزیزان ، در اعتلای  ورزش و فرهنگ این دیار باشیم .

لینک وبلاگ


موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
[ 91/10/02 ] [ 15 ] [ عبدالرضا قاسمی ]

مهدی باغانی

   

 

 

 مهدی باغانی

بـــاغ بی گــــل ...

ســــــــاده است
کاشتن یک
گــل
راحت است
چیــدن آن

و چه تلـــخ است
که آن ساقه ی سبزش
زینت دست پلیدی بشود ...!
.
.
.
افـــسوس که سخت
می شود احساس گلــــــی را فهمید
که بیهــــــوده
پـَـــر پـَـــر شده است ...!!!


آشنایی با فرهیختگان دیگر استانها 

مهدی باغانی از دوستان مجازی من است . با آنکه با فن شعر بیگانه ام ؛ اما بیشتر اشعار مهدی را دوست دارم . شعر فوق از آخرین سروده های مهدی باغانی است که با کسب اجازه از ایشان آن را در وبلاگ منتشر کردم . مهدی متولد ۲۲ شهریور ۵۲ در شهر گرگان است . گرگان شهری است که خاطرات بسیار زیبایی به واسطه اقامت  یکی از برادرانم در آنجا دارم . از محله قزاقها گرفته تا نهارخوران و آبشار زیبای زیارت . برای مهدی عزیز آرزوی روزهای خوش و پر از موفقیت را دارم . ضمنا" گذرتان اگر به گرگان افتاد آبشار زیارت را فراموش نکنید . آبشار زیارت یکی از بکر ترین جاهای ایران ! این آبشار زیبا حدود 15 کیلومتر بالا تر از نهارخوران گرگان واقع شده است.

آدرس وبلاگ مهدی باغانی : http://topcoach.blogfa.com/

آدرس ایشان در سایت شعر نو :  لینک

گرگان - آبشار زیارت

پرونده:آبشار زیارت گرگان.jpg

طبق درخواست دوستان و بخصوص آقای علی کاظمیان اطلاعات تکمیلی و عکسهای دیگری از روستا و آبشار زیارت  را در ادامه مطلب ملاحظه فرمائید  


پی نوشت :                        پیام مهدی باغانی به خوانندگان

درود بیکران به  تمامی دوستان مهربانی که باعث مباهات هستند هم برای ما و هم برای این مرزو بوم . خوشحالم که مردم و طبیعت شهر من و این سروده مورد پسند و لطف دوستان فرهیخته ام قرار گرفت ، برای همیشه در خدمتتان هستم -                  

                                                                         ارادتمند همگی شما مهدی باغانی

 


موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
ادامه مطلب
[ 91/09/17 ] [ 21 ] [ عبدالرضا قاسمی ]

اسفند 78 داشتم توی خیابان قدم می‌زدم که اطلاعیه‌ی کانون نویسندگان مبنی بر برگزاری یک

 جشنواره‌ی استانی داستان کوتاه در دو روز آینده توجه‌ام را جلب کرد.

                             

            نام وبلاگ : سایه های مفرغی            http://hooda56.blogfa.com/

                                     مدیر وبلاگ: کرم تاجمهر

                                                

خیال‌اش نیمه‌شب بر من گذر کرد

به حال زار من یک دم نظر کرد

به گاه صبح و وقت بامدادان

برفت و هستی‌ام زیر و زبر کرد

کرم‌رضا تاج‌مهر (فامیلی شناسنامه‌ای: دریکوندی) متولد 21 اردیبهشت 56 در خرم‌آباد(بدرآباد) دیپلم ادبیات.نویسنده و روزنامه‌نگار. مدرس کارگاه‌های داستان‌نویسی کانون نویسندگان لرستان، سردبیر هفته‌نامه اقتصادت لرستان                                                  شروع وبلاگ‌نویسی از سال 86

شروع داستان‌نویسی: 1378 در کانون نویسندگان در خدمت استاد علی صارمیان

شروع روزنامه‌نگاری: 1386 در دفتر سرپرستی روزنامه‌ی قدس در خدمت استاد حامد احمدی -  بعد در خدمت ایشان هفته‌نامه‌ی آفتاب لرستان را احیاء کردند  که بعد از دو سال به خاطر چاپ یک طنز تعطیل شد.

 خودش  می گوید : بعد از آن چند ماهی سردبیر دو هفته‌نامه لرستان ورزشی بودم که بعدها به همین «اقتصاد لرستان» که در حال حاضر در آن مشغول کار هستم، تغییر عنوان داد.

در این میان به صورت نویسنده با هفته‌نامه‌ی «سیمره» هم همکاری کرده‌ام که اوج آن ستون «شیخ را گفتند...» بود که با استقبال خوبی مواجه شد و هم‌آکنون نیز مطالبی در این هفته‌نامه می‌نویسم.

چند کتاب دارم که البته تا کنون تنها یکی از آنها موفق به گرفتن مجوز انتشار شده که با نام «سمفونی قورباغه‌ها» همین روزها توسط نشر قطره روانه‌ی بازار نشر می‌شود.

دو مجموعه‌داستان، یک رمان و دو کتاب کارگاهی آموزشی هم حاصل یک دهه نوشتن در حوزه‌ی ادبیات داستانی است که امیدوارم اجازه‌ی انتشارشان صادر شود.

                      

بُن‌بست

 به سپید می‌اندیشم

به کبوتر، پرواز

به شاهراه‌ها و کهکشان‌ها؛

به دروازه‌های بزرگ!

با این حال نام‌ام را پس از مرگ‌ام

بر کوچه‌ای بُن‌بست بگذارید

که پیوسته راه را بر من بسته‌اند؛

راهزنانی به هیأت فرزانگان و واعظان

به هیأت خیرخواهانِ خیرشناس!

و یادتان باشد در کوچه‌ی کوچک بُن‌بست هم

راه آسمان همواره فراخ است...

 

                         **********************

یادداشت عبدالرضا شهبازی

كرم رضا تاجمهر را از زماني مي شناسم كه مسئوليت مركز آفرينش‌هاي ادبي حوزه هنري در سال 1385 به من سپرده شد، براي كلاس‌هاي داستان نويسي نياز به استاد و مربي بود كه هم در كار خود خبره باشد و هم اخلاق مدار و كم حاشيه باشد. و اين فاكتورها در رفتار و كردار تاجمهر به خوبي نمايان بود به همين خاطر با خيالي آسوده آموزش داستان نويسي كارگاه هاي مركز آفرينش‌هاي ادبي حوزه را بدون هيچ دخالتي به او سپردم و او به خوبي به مدت دو سال اين كارگاهها را اداره كرد و خروجي خوبي هم داشت و خوشحال هستم و از دوستي با تاجمهر هميشه آموخته‌ام و همين باعث شد وقتي مجوز فصل‌نامه تخصصي ادبيات «درگاه» را گرفتم براي بخش داستان سراغ اولين كسي كه رفتم تاجمهر بود و او هم با همه گرفتاري‌هايش مهربانانه پذيرفت . تاجمهر جداي از داستان نويسي، طنازي هنرمند است كه چند سالي هم سردبيري يكي از هفته نامه‌هاي موفق استان _ اقتصاد لرستان _ را بر عهده دارد كه در اين زمينه هم نشان داد آدم موفق و با ذكاوتي است . 

 یادداشتی از شهرام شرفی گفتگو لر

 

با کرم‌رضا تاج‌مهر/ از شیخ را گفتند تا سمفونی قورباغه‌ها!

 کرم‌رضا تاج‌مهر از داستان‌نویسان و طنزپردازان شاخص استان ماست؛ ضمن این‌که سردبیری هفته‌نامه‌ی اقتصاد لرستان را نیز برعهده دارد. به تازگی خبر می‌رسد که قرار است مجموعه داستان‌هایش (داستان کوتاه) با نام «سمفونی قورباغه‌ها» به وسیله‌ی نشر قطره منتشر شود. تاج‌مهر به این نکته اشاره می‌کند که این مجموعه در ابتدا شامل 10 داستان کوتاه بوده که در مرحله‌ی گرفتن مجوز، 4 داستان آن حذف شده است و 6 داستانش مجوز گرفته. به هر روی، این‌که 4 داستان حذف شود بهتر از دردسرهای بعدی درباره‌ی محتوای این چهار داستان است! از قدیم گفته‌اند پیشگیری بهتر از درمان است. تاج‌مهر، مدت‌های مدیدی، ستونی در هفته‌نامه‌ی سیمره  با نام «شیخ را گفتند!» می‌نوشت. این ستون، هواداران بسیاری میان خوانندگان سیمره داشت. تارنگار کرم‌رضا تاج مهر با نام سایه‌های مفرغی به صورت فعال و پیوسته، به روز  و شعرهایش با سبکی نو در آن منتشر می‌شود. در یکی از همین شعرهایش از همه می‌خواهد که برای صلح تلاش کنند و به کنایه می‌گوید: «بگذارید کمی بخوابیم!» در این شعر با رویکرد رئالیسم تجربی (واقع‌نگری تاریخی) از بدی و پلیدی جنگ سخن می‌گوید و فضای گفتمانی تهدید و جنگ را در دنیای امروز نشان می‌دهد. تاج‌مهر می‌نویسد: «این روزها، عجیب، حرف‌ها بوی باروت می‌دهد!» نوستالژی جنگ را به خوبی ترسیم می‌کند و می‌گوید: «انگار قرار است خاطرات کودکی‌مان دوباره تکرار شود». تاج‌مهر فرزند انقلاب است و به خوبی دوران جنگ را به یاد می‌آورد. همه را به صلح جهانی در شرایط فعلی دعوت می‌کند و می‌نویسد: «کاش می‌گذاشتند کمی بخوابیم». برای این داستان‌نویس و روزنامه‌نگار هم‌استانی آرزوی موفقیت می‌کنیم و  امیدواریم خشونت در روابط میان انسان‌ها برچیده شود.

منبع : شهرام شرفی گفتگو لر

**********************

ضمنا" شرح کامل  زندگی نامه ایشان را ، به قلم خودشان در ادامه مطالعه فرمایید . 

فرزند آخر خانواده هستم. یک برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خودم دارم. چند ماه قبل از اینکه به دنیا بیایم پدرم در یک سانحه‌ی تصادف جان‌اش را از دست می‌دهد. (5 آذرماه 55) و 5 ماه و 16 روز بعد در 21 اردیبهشت سال 56 من به دنیا می‌آیم.....

                                                                   

لینک ادامه مطلب


پی نوشت : پیام کرم تاجمهر

 مراتب سپاس و قدردانی‌ام را بابت لطفی که به بنده دارید خالصانه ابراز می‌کنم و امیدوارم شرایط و روزگار امکان جبران ذره‌ای از آن را به بنده بدهد. از دوستان عزیزم آقایان عبدالرضا شهبازی عزیز و شهرام شرفی نازنین هم بابت یادداشت‌های مهربانانه‌شان تشکر می‌کنم و دست‌شان را می‌بوسم. اگر کسی به جایی می‌رسد بدون شک شرایط آن فراهم بوده و از جمله شرایط مهم آن وجود دوستان و گرامیانی است که او را پشتیبانی می‌کنند و در این بین همواره از محبت و لطف و پشتیبانی دوستان عزیزم علی‌الخصوص جناب آقای شهبازی عزیز بهره‌مندت بوده‌ام که اعتماد ایشان و دوستان گرامی دیگر بزرگ‌ترین سرمایه‌ام بوده است. بنده نیز به دوستی با این نازنینان افتخار می‌کنم. امیدوارم آن‌گونه باشم که باعث سربلندی همه باشم.
پیروز و مانا باشید


مطالب مرتبط قبلی :

 
 

 
 
 
 
 
این پست در نشریه لورلینک زده شد

موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
ادامه مطلب
[ 91/09/12 ] [ 8 ] [ عبدالرضا قاسمی ]

عابدین پاپی : اقیانوس بیکران زبان و ادبیات ایران منشعب از دریاهایی است که طوفان زایی این دریاها حرکتی فرا رونده در جهت محاط بر کره ی دانایی است و عملکرد فرهنگی لرستان نشان می دهد که زنان همیشه در این بستر در رکاب مردان و پابه پای آنها در گسترش ، تداوم و بقای ادبیات و فرهنگ وطن خویش سهمی چشمگیر و بی بدیل داشته اند .        

                                                      نام : خانم آفرین پنهانی

      

آدرس وبلاگ :  http://lehor.blogfa.com/

آفرین پنهانی از نگاه خودش

تا کودکی پرتاب می شوم.کنار پدر می نشینم. پدر نی می زند. شاهنامه می خواند. مادر دوگیس بافته ی مرا به شانه ی گُردآفرید می تند. پدر همیشه برای من شاهنامه می خواند. گاهی امیرارسلان رومی و گاه در افسانه ها قدم می زند.گاهی رستم است و گاه، کنار مادرکه می نشیند فرهادترین کوهستان را شیرین شیرین به وادی عشق می کشاند. من بر زمین فرود می آیم. این بار پدر شاهنامه را ورق می زند"آفرین" را نامی شایسته می داند. مرا به نام اش می کند."آفرین" در کلمات مرکب به جای" آفریننده" به کار می رود : جهان آفرین ، جان آفرین ،سحر آفرین ، سخن آفرین اما در شاهنامه نیز، به معنای "شعر" آمده : (آفرین خواندند و رود زدند...) شعرهای خسروانی که در دربار خوانده می شد و در تقابل با نفرین که نافرین بوده سروده می شدند...نام شعر مرا پرتاب  می کند به امروز . شاعر شده ایم و درد امان مان را بریده است....

در اولین روز خرداد 1349 در شهر معمولان به دنیا آمدم. کودکی و آغاز نوجوانی را در آن جا تنفس کردم. فضای خانه ی ما با حضور پدر خیلی خاص بود . با این که مشغله ی کاری شان زیاد و بیشتر اوقات دور از خانه بود اما برنامه ریزی عجیبی در زندگی داشت. آموزش احکام و آموزه های دینی به اطرافیان یکی از وظایف جدی ایشان بود . درخلوت های خاص خود نی می زد و زمانی که احساس می کرد بقیه نیز به جلای دل نیاز دارند برنامه شاهنامه خوانی می گذاشت. درنی می دمید و با صدای زیبا شاهنامه  خوانی می کرد. گاهی نیز برای کوتاه شدن شب های زمستان افسانه و اسطوره ها را تعریف می کرد و هرکدام منظوم بودند طنین جذابی به حنجره می داد و زیبایی لحظه می آفرید . من میهمان پروپا  قرص و دعوت شده ی خلوت سرای او بودم تنها دختری ؛که اجازه ی ورود  به  جمع شان را داشت. انگار می دانست روزی شاید....  

ما از امکانات امروزی بسیار محروم بودیم. تنها مایحتاج اولیه خورد و خوراک درآن جا یافت  می شد اما اگر غیرآن را  نیاز داشتیم باید به شهرستان خرم آباد می آمدیم-که 60 کیلومتر با ما فاصله داشت- یادم می آید یک روز گفتم:پدر من دوست دارم کتابی غیر از کتاب درسی ام بخوانم اما به اندازه ی شاهنامه بزرگ نباشد.

ماشین گرفت و  مرا به همراه خود به خرم آباد برد و یک راست به کتابفروشی رفتیم .کتاب" الدوز وعروسک سخنگو"اولین کتابی بود که خریدم و با حرص ولع یک نفس خواندمش. ما در مدرسه مکانی به اسم کتابخانه نداشتیم روزی که به کتابفروشی رفتم یادبچه ها افتادم که ممکن است آن ها نیز دلشان بخواهدکتاب بخوانند داستان "گربه ملوس" را خریدم  وبرای مدیر دبستان بردم و گفتم هدیه من به مدرسه است  برای بچه ها...مدرسه ای که هنوز چیزی به اسم کتابخانه نداشت...!

کارشناس آفرینش های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان لرستان هستم. و بیش از یک دهه افتخار خدمت به پاک ترین و زیباترین موجودات خلقت- کودکان و نوجوانان- را دارم.

                                                 

آثارچاپ شده:

مجموعه شعر"وزمین نام دیگر من است"

مجموعه باز سرایی عاشقانه های لری"عاشقان درکوه فرهاد شدند"

برگردان قصه لری برای کودکان ونوجوانان"پسران تشمال"

داستان "عمو رحمان"(اولین اثرداستانی از زندگی نامه ی شهدا برای کودکان و نوجوانان در کشور)

آثاری که برای گرفتن مجوز به انتشارات تحویل داده :

مجموعه شعر"بارن؛ گیسوی ناتمام"

مجموعه شعر"موهای چتر کلاغ می ریزند"

داستان بزرگسال  "می گویند در زیر گذر پیدایش کردند"

کارهایی که این روزها به طورجدی دارم انجام می دهم:

دومین مجموعه بازسرایی عاشقانه های لری

چاپ مجموعه داستان های کوتاه تحت عنوان:"زن شماره هفت"

و........

روزنامه نگاری( باسابقه ی 15سال فعالیت مطبوعاتی، مقاله نویسی،نویسنده ی مطالب طنز  و نقد کتب داستانی در نشریات استانی، سراسری (در دو حوزه ی کودک،نوجوان و بزرگسال ) و سایت های ادبی آفتاب و عبیدشاکی و...، دبیر سرویس اجتماعی نشریه بیان لر و عضو شورای سیاست گذاری آن) و پژوهش(در دست چاپ : نام آوران قوم لر در عرصه های تاریخ ، اجتماعی، ادبی و فرهنگی از آغاز تا پایان دوره ی قاجار. ...، تاریخ سیاسی اجتماعی قوم لر و....)

- طراح، برنامه ریز و برگزارکننده جشنواره ها و همایش های(فرامنطقه ای و منطقه ای طنز  ، همایش های ادبی  دفاع مقدس تحت عنوان پلاک های بی حنجره طی 8سال متوالی، سوگواره ی کودکان کربلا تحت عنوان بغض کبود  طی 8 سال متوالی ،همایش انتظار،نیایش،  قصه گویی  و مشاعره ی  منطقه ای ویژه مربیان کانون ، برگزاری جشنواره ی ادبی منطقه ای پرنیان توس (داستان های شاهنامه)،

- تدوین آثار باز نویسی و بازآفرینی داستان های شاهنامه (آثار اعضا و مربیان کانون)و مجموعه مقالات مربوط به شاهنامه( اساتید و دانشجویان )

-تدوین آثار ادبی کودکان و نوجوانان

-عضو هئیت تحریریه ماهنامه کودکان (پیشوک) و نگارش صفحه ی طنز آن تحت عنوان" ختی متی"

-ویراستار و تهیه و تدوین نشریه "قاف" ویژه آثار اعضا و مربیان کانون و نگارش صفحه ی طنز آن تحت عنوان "نیشقندون"

                                      

خلاصه کتاب پسران تشمال :

روزگاری تُشمالی بود که وقتی می‌خواست بمیرد از دار دنیا هیچ چیز برای پسرانش باقی نگذاشت، جز یک سرنا، یک دهل و یک آسیاب دستی. هرکدام از این‌ها هم به یکی از پسران او رسید. هر کدام از پسران سهم خود را برداشتند و به دنبال سرنوشت پر ماجرای خود رفتند.

 

**************

یادداشتی از آقای بهرام سلاحورزی

کدام شیطان در آتش می شوی

                                            آنان

سخاوتمنداني اند

كه چراغاني جهان خود ساخته را

به همگان مي بخشند

بيشك

براي همين زاده شده اند

شاعران !

آفرين پنهاني اما، از زمان زاده شدن خود چيزي نمي گويد . نميدانم شايد جزء اسرار است و شايدم ...

با اين همه حالا كه خودش گفته است مي توانم ازقولش نقل كنم ، كارشناس آفرينش هاي ادبي هنري كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان است و اهل شهر معمولان و ساكن در خرم آباد.

اولين كار نوشتاريش كه منتشر شده قصه هاي  ــ پسران تشمال ــ به گويش لري است . اثري كه از جانب  كانون منتشر شده و مورد توجه محافل دانشگاهي قرار گرفته .

پنهاني پس از اين ، مجموعه شعر ــ و زمين ، نام ديگر من است ــ را توسط انتشارات روزگار به چاپ رسانده.

براي آينده هم قصد دارد تا عاشقانه هاي لري را به باز سرايي بنشيند. نامي كه براي اين كار برگزيده ،   عاشقان همه در كوه فرهاد ميشوند مي باشد. پنهاني مجموعه قصه ي كوتاهش را هم با نام زن شماره هفت  براي چاپ آماده ساخته است . 

پنهاني مي گويد :

هنرمند آينه ي تمام نماي جامعه خود و انسان درد كشيده روزگار خود است و شاعران نيز نمي توانند از اين قضيه مستثني باشند. چرا كه آنها ذهن و زبان مردم روزگاران نيامده مي باشند .

ادعايي چنين از جانب پنهاني نه شعار است و نه مانيفست . چرا كه او درسروده هايش خود به آنچه ادعا مي كند پايبند است .

پنهاني در هيج جاي شعرش  تنها نيست اوهمه جا زنان قبيله ، مادر بزرگ ، مادر، خواهران و حتا سرگرداني زنان خيابان را با خود همراه دارد.شاعر خواسته يا نا خواسته، در آثارش . به تسلسل و شايد تناسخي مي انديشد كه بختك وار  ــ زن ــ  سروده هايش را  در بر گرفته . مشكلي كه بوده ، هست و انگار قرار است تا هميشه باشد.

 

 

                                     یادداشتی از آقای داریوش ملک پور  

به نظر حقیر می شود از زوایا و نگاه های متفاوت تری به معرفی بانو آفرین پنهانی پرداخت . قبل از هر کلامی شاید زیباترین توصیفی که بنده برای ایشان قائلم این است که این بانوی فرهیخته و اندیشمند ( انسان را رعایت می کند ) متفاوت ترین نگاهی که انسان در دریچه انسانیت می تواند به آن بپردازد . من فکر می کنم عمده ترین مشکل امروز هنرمندان و هنر آوران ‘ اندیشمندان و فرهیختگان جامعه آن است که کمتر به حضور انسان در آثار خودشان توجه می کنند و به آن می پردازند ( درد انسان امروز نیاز به جامعه شناسی کلام دارد و بس و این مهم توسط هنرمندی خلق می شود که دغدغه انسان داشته باشد ) آفرین پنهانی از خواستگاه اولیه اندیشه و شعور یعنی کودک و نوجوان حرکت های زیبایی می آفریند . فعالیت ایشان در این زمینه و خلق آثار توانمندی در این حوزه ‘ تاثیر عمیق اندیشه و تفکر این بانوی گرانسنگ بر دل و زبان کودکان و نوجوانان در نزدیک به دو دهه گواه این موضوع است اگر چه خواستن ایشان حد و مرزی نمی شناسد اما حضور پررنگ و موثر در حوزه کودک و نوجوان توانسته است ایشان را راضی از فعالیت و دیگران را خرسند از حضور ایشان نماید . بانو آفرین پنهانی به مصداق کلامی است که می شود از آن تعاریف و تفاسیر متعددی داشت ‘ این شاعر بالغ وقتی می گوید ( شعله می رقصاند / اندوه زنانی / که آتش در آغوش می کشند / تا شمایل خود را / این گونه اعلام کنند ... ) چیزی نیست جز اندیشه ناب در شعر شعورمند ایشان ...

.... هر چند اعتقاد دارم می شود با تامل بیشتری به نقد و بررسی آثار ایشان خصوصا در شعر و داستان بزرگسال پرداخت اما مجالی می خواهد افزون تر و پررنگ تر . به هر صورت این بانوی فرهیخته خرم آبادی توانسته است در هجوم تبلیغات های مافیایی در حوزه کتاب ‘ به عزلت کشیدن شاعران و نویسندگان ‘ و هزاران درد دیگر که بر سر هنرمند باریده است خودش را به مرحله بروز و ظهور برساند و تاثیر گذار واقع شود ( خصوصا در حوزه کودک و نوجوان ) و با این گونه حضور بتواند بگوید ( و زمین / نام دیگر من است / من / تمام کودکان جهان را / زائیده ام ) آفرین پنهانی چشم و گوش بسته نیست . انسانی است که با درد انسان امروز جامعه اش راه می افتد و تمام زوایای پنهان و خاموش جامعه اش را درک می کند و با همه اندوهش دنبال راهی است تا بتواند خاموشی را از لبان برآماسیده دیگران بزداید و نقش فریاد را بکارد. این خود ستودنی است و ماندنی ،

بانوی هزار آفرین این دیار ( قدم خیر دیگری ست ) البته که سلاحش قلم و گواه حقیقتش اندیشه ی توانایی است که در دل و زبان ایشان فراهم است وقتی می بینم برای آزادی و آزادگی تمام انسانهای پیرامونش چه دردی می کشد و چه بالا و چه بلند آنان را فریاد می کشد. گفتن از دیگران به درستی و در مجالی اندک مثل دریایی است و مشتی خالی ...( از بضاعت اندکم عذر می خواهم و پوزش می طلبم از بزرگان روزگارم به خاطر حضور در جمع اندیشه و شعور ناب شان )

یادداشتی از استاد هوشنگ رئوف

درمن / زنی / شبیه خودم / جیغ می کشد .

دشوار است نوشتن از خانم آفرین پنهانی . نوشتن از فرهیخته ای گرامی که در بارگاه سلیمانی اندیشه اش به اندازه ی پای موری هم نباشی .

و دشوار تر آنکه در صف کلامش به گونه ای باید بایستی که بتوانی نظاره کنی زنانی را که شانه به شانه ی مرگ شعله وار می دوند تا هویت و حضور خود را اعلام کنند روی زمینی که نام دیگر آفرین پنهانی  است .

 شعله می رقصاند / اندوه زنانی / که آتش در آغوش می کشند / تا شمایل خود را / این گونه اعلام کنند .

شعر خانم  آفرین پنهانی پر از تصاویر بکر و نو یی ست  که حاصل خلاقیت خود اوست در مسیر تجربه های شاعرانه اش  با اندیشه محوری برجسته . او بار عاطفی کلمات را خوب می شناسد و ماهرانه با تکنیک های دل نشین زبان و حس آمیزی های شاعرانه و انتقال اندیشه های تجربه شده ی خود مخاطب را تا خویشاوندی شعر می برد . وبا یقین میتوان گفت با این کارنامه ی پر بار در صف شاعران بزرگ تثبیت شده است .

او عقاب گونه برچکاد . نگاه تیز و آگاهش بر گستره ی وسیعی از حماسه زائی واژه ها حکومت می کند و همین زبان حماسی ست که بودنش را ملتمسانه نمی سراید . او از هم کلامی تهمینه و منیژه در کلاس پدر آموخته است که بر نیمکتی از صخره بنشیند و بر تخته سنگ کوه باران را با دست های سیمره بنویسد و با گلوی بی تاب کشکان بخواند .

او خود را نمی سراید و به قول نیمای بزرگ فقط حالات درونی و باطنی خود را تصویر نمی کند . او در تقابل سنت و مدرنیته بر موضوع   محوریت زن تا بن تاریخ می رود و با آرایه های ادبی به کاتبان تاریخ زنانی را نشان می دهد که همیشه در ابتدای جاده های بن بست سر بر دیوار ایستاده اند و نا م همه ی آن ها آذر است . 

اذر / و تمام زنان شبیه به او / بیهوده نمرده اند .      باید این حق را هم به شاعر بدهیم که گاهی کلمات را از عواطف شخصی خود بار دار کند هرچند دغدغه های فردی شاعر هم با تنهائی انسان امروز گره خورده است و با صمیمیت وصف ناپذیری شوریده واری را به اوج شعر می برد .

پستجی زنگ نمی زند چرا ؟ / تا گیلاسی از تمشک های نچیده / برایت پست کنم /و / نامه های خط خطی باغچه را / برای دل تنگی های غروبانه ام / سر بکشم .

 

مدت کوتاهی ست که افتخار آشنائی با شعر بانوی آگاه خانم آفرین پنهانی نصیبم شده و یقین دارم که گفتن و نوشتن از شعر ایشان مجالی طولانی می طلبد . قصدم فقط عرض ارادت بود به ساحت شعر این بانوی شعر .

کپرهای بی سقف

 شب

روی لچک های آبادی

تب می کند

وزمین

که با کهنه زخم های کبود

اهلی

ومی زایید هرروزنان دهکده را

درقلاده ی وهمی است

که شرقی ترین صدارا

به بندمی کشد

چرادرتاول زخم هام

نشانم نمی کنی؟

این جا

پایان جهان است

ومن درکوچ روزهای نیامده

نه پیشوار ایل

نه پسوارم

بازمانده ی تلواسه های غروبی ام

که لب های مادرم را ضجه می کشد

چگونه می خواهی مرا جاربزنی؟

من از خودم

تو

ازدست هایی خوکرده یر خار وسنگ

قرن ها

دورشده ام

عالیجنابان پدر!

سهم من ستون شدن

درکپرهای بی سقف نیست

عدالتی است

که دراندیشه ی شما صفرمی شود!

این زمین بانفس های من

خوکرده است

چقدرازعمرمراپس می دهید ؟!

شعرهای متن از کتاب و " زمین نام دیگر من است " سروده خانم آفرین پنهانی انتخاب شده است


و سپاس از سرورانم استاد هوشنگ رئوف ، آقای بهرام سلاحورزی و داریوش ملک پور که بزرگوارنه من را در تهیه این مطلب یاری نمودند .

مطالب مرتبط قبلی :

 
 

 
 
 
 ==================================
پی  نوشت :  امروز پیام زیبایی از طرف آقای اسد آزادبخت بدستم رسید

بعد از انتشار مطلب فوق دوست عزیزم آقای اسد آزادبخت پیامی برای این بانوی فرهیخته آفرین پنهانی  ارسال کرده بود که دلم نیامد آنرا به ادامه متن اضافه نکنم .

وقتی سه تن از اساتید برجسته و بنام این دیار بانوی شعر لرستان را معرفی کرده اند و شایسته و سزاوارسخن درباب این فرهیخته گرانسنگ گفته،جا دارد که حقیر به لحاظ افتخارشاگردی مکتب این بانوی عزیز از دریچه ای متفاوت ایشان را درحد بضاعت و  امی بودنم معرفی کنم.

درود میفرستم بر روح پدر اندیشمندشان که ازهمان کودکی انسان بودن را به فرزند آموخته و چگونه زیستن را مشق هر شبش داده .آفرین پنهانی بدون شک آینه تمام نمای اسم و فامیل خویش میباشد.شاید شخصیت و منش آسمانی این ادیب فرهیخته خشنود از گفتن ناگفته نمیشودچرا که روح بزرگ و خود ساخته ایشان دنبال آرامش دیگران ناآرام  است و دغدغه اندیشه و شعورش حول محور شادی هر غم زده ایست.در میان کودکان با احساسی فرامادر پرسه میزند تا اشکی ماسیده برگونه ای را با مهر دستانش بزداید،با آه پنهان کودکان خودسکوتی از آه میشود  اما پنهان میکندتا سنگینیش را باخود تقسیم نماید.هفته گذشته این افتخار نصیبم شد که بانوپنهانی بهمراه چندتن از همکارنش به روستای محل خدمت بنده مشرف شدند و حدود سه ساعت دربین دانش آموزان روستا با مهربانی خاص خودچرخیدند. ضمن اجرای برنامه های متنوع و پربار برای بچه ها کتاب آورده بود و با حالتی عجیب آنهارا نوازش میکرد و به درددلشان می نشست!تنها کمکی که از من درخواست کرد،نشان دادن ایتام بود و دیگر هرچه بود در پس لبخندهای مادرانه اش پنهان شد اما چهره همان بچه ها وشادی پر از فریاد صورتشان حاکی از کمک های پنهانی !!!برای این شاعراندیشمند آرزوی سلامت و سعادت دارم


موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
[ 91/08/13 ] [ 10 ] [ عبدالرضا قاسمی ]

شعر من در گره خیال و عا طفه و تصویر طبیعت کوه و درخت و رود با آرمان های انسان دوستی و جهان وطنی عار فانه است و شاعر قلب نا آرام هستی است همان گونه که او کتاویو پاز گفت : "هر اتاقی مرکز جهان است  علیرضا کرمی

نام : علی رضا کرمی

آدرس وبلاگ : http://5171350.blogfa.com/

علی رضا کرمی لیسانسیه فلسفه و در سال  1350 در محله قدیمی پشت بازار خرم آباد  بدنیا آمد

خود می گوید : کودکی و نوجوانی من با خاطرات انقلاب 57 و جنگ افروزی در مرزهای غرب ایران گذشته که این جنگ شهرهای ما را هم بی نصیب نگذاشت و این هرگز مباد جنگ را بر لب های من جاری ساخت و در همین دوره نوجوانی و دبیرستان گذر من هم به انجمن ادبی خرم اباد افتاد و شاید دیدن سال های آخر عمر زنده یاد اسفند یار غضنفری برایم خاطره انگیز باشد گلزار ادب لرستان او تذکرهای است بی بدیل در معرفی شعر شاعران استان های لرنشین غرب ایران.

زادگاهم پشت بازار است . پشت بازار خرم آباد محله ای قدیمی است تا هنوز خانه های قدیمی این محل بسیار بیشتر از خانه های نوساز هستند خانه هایی با سقف چوبی و یا قدیمی ساز و گاها متروکه با این که در بسیاری شهرها بافت های فرسوده نوسازی می شوند در این محل خبری از نوسازی نیست ....شاید برای زنده نگهداشتن خاطرات کودکی ام خودم بیشتر دوست دارم همین بافت برای پشت بازار باقی بماند و کودکی من  و گذر از همین کوچه ها به سمت مدرسه و سال 57 و کلاس اول ابتدایی من و دیدن تانک و گارد شاهنشاهی که از تهران برای سرکوبی آمده بودند اما بعد ها دیدیم که بی انصافی می شود و از حضور مردم خرم آباد درپیروزی انقلاب کمتر نامی برده می شود و بعد هم خاطرات من از جنگ و .....

بله شاید بشود گفت پس از دوران کودکی که دنیا را همین خرم آباد و اطراف آن می دیدم در نوجوانی شاید بیشتر متوجه جهان پیرامون خود شدم و تلخی سال های جنگ و شهادت دوستان همکلاس معلم خودم و چندتایی از فامیل باعث به فکر رفتن من می شد که دنیا دست کی است و چرا این همه جنگ را قدرتهای بزرگ بر مردم بیچاره جهان تحمیل می کنند و به شعر روی آوردم و یادم می آید که از نخستین سطرهای شعرم این بود که هنوز تازه ترین خبر ها بوی خون و خاکستر می دهد و فکر می کردم روزی این سطر کهنه خواهد شد اما باور بفرمایید تا هنوز بوی خون و خاکستر می آید و هر روز بی گناهان بسیاری قربانی سیاست قدرت های بزرگ وکوچک جهان می شوند ........

تالیفات و انتشارات :

 

 

ایشان  سه کتاب چاپ شده دارد
کتاب های شعر چاپ شده :
سپیده در باغ های اردی بهشت1377هیرمند

به نام دریا بخوان 1389مدیا

رمان : درخت معجزه ورزا 1388انجمن قلم

 * بریده ا ی از رمان درخت معجزه ورزا :

روی تخت یک قوری چینی و چندتا استکان  کریستال است . رزا برای من چای می ریزد . دست هایش می لرزد .
- خوب از خودت بگو
- این را رزا می گوید ومن مکث می کنم . نمی توانم جواب بدهم .
نمی دانم از خودم چه بگویم به هرحال من هم به فکر کار وزندگی هستم
رزا خنده اش می گیرد آن قدرکه دیگر نمی توانم ادامه بدهم و این جا است که برای اولین بار متوجه دندان های ریزش می شوم
می گوید ای کاش شناخت کافی از تو داشتم
- ولی به نظر من آدم ها شخصیت های پیچیده ای دارند وشناخت کا مل از یک نفر خیلی زمان می برد

به نام دريا بخوان

این کتاب ،  در برگيرندة سروده هاي «علي رضا كرمي خرم آبادي»، در سال 1378 تا 1387 است، كه در قالب شعري نو، به نظم در آمده است. شاعر معتقد است كه: شعر بيانگر زبان نسلِ زمان خود است، بنابراين شاعر در سرودن اشعار خود از زبان عاطفه و احساسات جاري مردم روزگارش تأثير مي پذيرد. برخي از عنوان هاي اين مجموعه عبارت است از: «ملكوت»؛ «نگاه آزادي»؛ «رؤياي انار» و... .
 
*****************

  مطلبی از آرشیو وبلاگش

نقش ادبیات بومی در جان‌بخشی به هویت مردم لر

مردم لر در گستره زاگرس با ترانه‌های بومی از تولد تا مرگ با لالایی مادران و صدای موسیقی و تک‌بیت‌های میرنوروز، هوره، مور و نغمه‌های شاد پیوندها، عروسی و زندگی می‌کنند، ابیاتی که سینه به سینه آمده از روزگار شبانی تا به امروز و برای همین زنده‌اند چرا که ملتی که شعر و موسیقی ندارد مرده و استحاله شده در فرهنگ‌های پیرامونی است و ملت لر نه اقلیت است و نه فرهنگی توانایی چیرگی بر این فرهنگ غنی را دارد .

در این بین تلاش برخی که می‌خواهند لر را به لرستان و حتی خرم‌آباد محدود کنند از آن‌جا محکوم است که گذشته‌ی تاریخی این مردم و سرزمین از کوه الوند تا رود اروند که همیشه سرزمین اتابکان لر بوده است، را نمی‌شناسند، مردمی که سال‌هاست اصالت زبانی و قومی خود را حفظ کرده‌اند .

در این میان برخی نیز کوشیده‌اند که «ایذه» را شهری گمنام و گمشده در خوزستان نشان بدهند اما فرزندان لر به خوبی می‌دانند که ایذه مرکز حکومت اتابکان لر بزرگ بوده و لرستان متون تاریخی علاوه بر لرستان امروزی، خوزستانی است که مرکزش ایذه پایتخت اتابکان لر بزرگ بوده است. و این همان لرستانی است که «مارکوپولو» آن را آبادترین ایالت ایران می‌نامد .

ادبیات بومی ما سرشار از قصه‌های جاری چون چشمه‌ها و وردهای سرزمین ما است، گاماسیاب، سیمره، و کرخه هور الهویزه را تشکبل می‌دهند، سزار سرچشمه‌ی دز است، و کارون زاینده‌رود نیز از کوه‌های بختیاری سرچشمه می‌گیرند .

و همچنان که جاری چشمه‌ها و رودهای ما تمامی ندارند در شعر باباطاهر، میرنوروز، ملاپریشان، افسر بختیاری و ... و همچنین نو سروده‌ها و داستان‌های مادران ما یا همان متل‌ها همچنان جاری است. و نسلی  فرهیخته می‌خواهیم تا از مکتوب کردن میراث گران‌سنگ این همه شعر و ترانه این مردم باز نماند و پویایی ادبیات این دیار را برای جان‌بخشی به هویت مردم لر در جهان پی‌گیری کند .

*****************

نمونه ای از اشعار ایشان

قرین گریه بودن تاکی از بیدادتنهایی

خوشا روزی که ازبن برکنم بنیاد تنهایی

به سمت آبی فردا چراغ دیده افروزم

دراین شب ها که گرگ آسا بنالد باد تنهایی

دلم لبریز از داغ است و دارم آتشی روشن

به نزد لاله خواهم برد اینک داد  تنهایی

چنان نی بر مزار خود بگریم تا دم دیدار

که این گرداب کهنه بشنود فریاد تنهایی

بیا امشب به یاد زلف مشکینت دراین رویا

دمادم سر کشم باده به بادا باد تنهایی

لبم خاموش ودل دریای بی پایان ماتم هاست

من آن فریاد خاموشم رها در یاد تنهایی

به دنبال که می گردی چراغ دیده اندر کف

کسی سر بر نیارد زین خراب آباد تنهایی

 

مطالب مرتبط قبلی :

 
 

 

موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
[ 91/07/29 ] [ 7 ] [ عبدالرضا قاسمی ]

 

(( اگر از من بخواهید اسد را معرفی کنم همین بس که ایشان با عناصر بومی به خوبی آشناست و بسیاری از روایت هایی را که بزرگ ترهای ما سال ها روایت می کردند را می داند.  ))

((در یک کلام اسداله آزادبخت شاعر است و شناسنامه ی شاعری اش شعر اوست))

نام وبلاگ : اشعار لکی

مدیر وبلاگ :  اسد آزادبخت

آدرس وبلاگ: http://www.laksoroodeh.blogfa.com/

اسد آزادبخت در سال 1347 شمسی در  شهر کوهدشت سرزمین سنگ نگاره ها و سرزمین  شقایق های وحشی چشم به جهان گشود . او در همین شهر زندگی کرد و بزرگ شد . سال 61 با آنکه  14 سال بیشتر از خدا عمر نگرفته بود برای صیانت از آب و خاک این مملکت و برای اولین بار به جبهه های حق علیه باطل اعزام و در عملیات والفجر مقدماتی حضور پیدا کرد  و در چند ناحیه نیز مجروح گردید .

اسد آزادبخت در خصوص حضورش در جبهه ها می گوید :  تا پایان جنگ درعملیات های زیادی شرکت داشتم که انفجار پالایشگاه کرکوک در خاک عراق را هیچگاه فراموش نمیکنم .

او با پایان جنگ و اخذ دیپلم در دانشگاه تربیت معلم بروجرد قبول شد و با حرفه مقدس معلمی به صف آموزش و پرورش پیوست  . همزمان با تدریس و درسال75  نیز موفق به اخذ مدرک کارشناسی ادبیات شد . درحال حاضر با 25سال سابقه درروستا تدریس میکند. علاقه خاصی به خدمت درروستا دارد  و با بچه های روستا شعر کار میکند . و تا به امروز نتایج خوبی از این کار گرفته است .

ایشان در باره سوابق ادبی خود می گوید : اولین کار قابل پسند من در زمینه ادبی تحقیق در زمینه زندگی شاعر خوش قریحه کوهدشت مرحوم استاد اسدالله امیر پور امرایی بود که درقالب پایان نامه دانشگاه به بررسی آثار و اشعار وی پرداختم . درسال 80 برگزیده مجتمع فرهنگی بلال صدا وسیمای جمهوری اسلامی شدم و بعنوان خاطره نگار برتر معرفی شدم . دوسالی است  که بصورت جدی وارد فضای شعر و نوشتن شده که ماحصل آن کتابی ست بنام کلیمه که شامل تک بیت های مردم لک زبان است و امیدوارم تا پایان سال برای چاپ آماده شود.

اسد آزادبخت در جشنواره های زیادی شرکت و موفق به کسب مقامهایی نیز شده است .از مهمترین این عنوانها : نفر اول جشنواره مور و هوره -  نفر دوم کنگره ملی اعتکاف در قم -  شاعر برتر جشنواره اولین جایزه ادبی مولوی کرد در سنندج -  شاعر برتر در جشنواره ادبیات پرژه در کامیاران -  شاعر برگزیده ششمین جشنواره بین المللی فجر - شاعر برگزیده کنگره بین المللی رضوی در سنندج -  شاعر برتر جشنواره منطقه ای الشتر - شاعر برتر جشنواره بسیج و مقامهایی دیگر .... ایشان همچنین با هفته نامه سیمره و سایت میرملاس نیوز / هنا نیوز / ستین لر / گفتگوی لر / همکاری صمیمانه داشته  و برایشان مطلب و شعر میفرستد که از این طریق طرفداران خوبی پیدا کرده است . او ضمن همکاری با انجمن ادبی شهر کوهدشت مخاطبان زیادی را جذب کرده و تلاشهایی برای بهبود اوضاع انجمن داشته است .

******************

استاد هوشنگ رئوف در باره آقای آزادبخت می گوید :

وقتی فرمودید که می خواهی وبلاگ آقای اسداله آزادبخت را معرفی کنی بسیار خوشحال شدم و با اجازه اتان بر خود واجب دانستم این چند سطر ناچیز را بنویسم . در یک کلام اسداله آزادبخت شاعر است و شناسنامه ی شاعری اش شعر اوست که مدت هاست با او و شعرش رفاقتی تنگا تنگ دارم بر فراز و فرود بستری کلاسیک تعابیر تازه را آن چنان بهم گره داده است که دوست داری بارها و بارها با تمام حس در خوانش این سرایش ها باشی . انسانی بسیار مهربان با دلی به وسعت دشت و زلال مثل رودخانه های ولایتش . اسد ذهن خود را می کاود و خیال و واقعیت را به هم پیوند می دهد که محصولش شعری ماندگار می شود در وسعت زبان مادراش و فکر می کنم در شعر لکی حرف و حکایات فراوان دارد و باید با تعمق بر کارهایش ایستاد او دل سوز واژه های فراموش شده است به همین نیت دایره ی واژه گانش را از یاد رفته ها وسعت داده است آن هم دایره ای پر از بار معنائی با ساختار های محکم و تعابیر امروزی . اسد شعرش دل نشین است و شعرش مثل اسد شاعرانه .

همیشه باشند در خوانش و سرایش .

******************

استاد سالم پور احمد از تاریخ شناسان  و اساتید دانشگاهی در باره آقای آزادبخت عنوان می کند :

خوشحالم از اینکه این بار کسی را معرفی کرده اید که سمبل دوستی و معرفت و مهمان نوازی است. اسدالله آزادبخت شاعری است پراحساس با دمی مسیحایی. ای کاش امکاناتی وجود می داشت تا صدای زیبای ایشان و برادر بزرگوارشان آقا حشمت در قالب آلبوم هایی به بازار روانه می شد تا مردمان لک و لر و کرد برای سالیان دراز از شنیدن آن ها محظوظ می شدند صداهای ماندگار این دو عزیز کوهدشتی هنوز در گوشم به زیبایی طنین انداز است.

شعر اسد آزادبخت درست مثل خودش ساده و صمیمی و گرم است. به راستی از دل برآمده است و بر جانها مستولی می شود. به درستی از قابلیت های زبان مادری؛ یعنی لکی سود می برد و سوز و گدازهای شاعرانه ی او دل عامی و عارف را تسخیر می کند. اگر این شعرها با صدای دلنشین خود شاعر به آواز بنشینند، تأثیرشان چند برابر می شود. مور و هوره ی او شنیدنی است و لطافت طبعش حس شدنی. یک رباعی قبلاً به آقای اسدالله آزادبخت تقدیم کرده ام که دوبار ه به ساحت مبارکشان اهدا می کنم:

این جاده مرا نبرد با خود به سفر

جا ماندم از ابرهای باران آور

باد آمد و بی خیال خوابم را برد

انداخت ته دره ی دنیا آخر

******************

 حشمت آزادبخت شاعر ، نویسنده و فرهیخته عزیز کوهدشتی و برادر اسد در باره ایشان می گوید :

 اگر از من بخواهید اسد را معرفی کنم همین بس که ایشان با عناصر بومی به خوبی آشناست و بسیاری از روایت هایی را که بزرگ ترهای ما سال ها روایت می کردند را می داند. اسد بزرگ شده ی کوه و کش و روستاست و به این خاطر عناصر بومی را به خوبی می شناسد ودر ناخودآگاه خود دارد و همین حس باعث شده تا در شعر خود از آن ها استفاده کند. شعر سپید لکی را هرچند کسانی مثل استاد رحمان پور و من (حشمت اله آزادبخت) قبلا کار کردیم ام اما اسد آن را یک سالی ست دنبال کرده و دراین قالب تجربه های خوبی را در شعر لکی آغاز کرده و تا حدودی موفق شده است .اما با روندی که در پیش دارد در آینده درهای خوبی را خواهد گشود....

******************

آقای ظاهر سارایی  ازفعالین عرصه ادب و فرهنگ ایلام نظرش را در باره آقای آزادبخت چنین عنوان می کند که :


1
اسدالله آزادبخت را مدت زیادی نیست که از نزدیک می شناسم؛ گرچه دورادور از او شعرهايي خوانده بودم. نخستين بار او را در كنگره‌ي بزرگداشت مولوي كه چند ماه پيش در سنندج برگزار شد، ديدم و بسيار زود با هم صميمي شديم؛ چنان‌كه اكنون پس از اندك مدتي چون شير و شكر و نان و نمك به هم آميخته‌ايم. قبل از اين‌كه از شعرش و سابقه‌‌ي ادبي‌اش چيزي بگويم صميمت و گرم‌جوشي و احساسات بي‌شائبه‌اش را تحسين مي‌كنم و ذوق زلال و ضمير نيكش را مي‌ستايم.
اسدالله آزادبخت شاعري لك زبان است و از اين حيث كه لكي از شاخه‌هاي بالنده‌ي زبان كردي است، با هم اشتراك بسيار داريم و هرگز ما و لك‌ها خود را بيگانه از هم نپنداشته‌ايم و نخواهيم پنداشت. گذشته از زبان، سنن و فرهنگ ما يكي است. لكي از سوي ديگر، پيوند بسيار نزديكي با زبان ادبي كردي قديم يعني «گوراني» دارد و از اين نظر، شعر لكي و زبان لكي يادآور گذشته‌ي درخشان شعر كردي گوراني است.

۲

لك‌ها علاوه بر همه‌ي اين موارد، جمعيت بسيار و جغرافياي گسترده‌اي دارند و در چند استان پراكنده‌اند و دريغ‌مندانه بايد گفت اين پراكندگي مانع از بروز و تجسم عيني توانش فرهنگي آنان شده است.
به گواهي اشعار و كتاب‌ها و پايگاه‌هاي اينترنتي كه فاصله‌ها را برداشته، شاهديم كه شعر لكي حياتي تازه يافته است و كساني چون اسدالله آزاد بخت و خيل بسيار عزيزان ديگر، نهال شعر نوين لكي رو به بالندگي است و كوه‌دشت خواه يا ناخواه مركزيت و محوريتي يافته است براي اين كوشش‌ها.
اسدالله آزادبخت، سابقه‌ي كار در شعر فارسي دارد و به يمن اين سابقه، تجربيات و پختگي‌هاي بسياري را به شعرهاي لكي‌اش كشانده و به صورت خاص در زبان شعري و نگاه نو اش به جهان تجلي يافته است و ضمير زلالش نيز باعث شده تا علاوه بر فصاحتي كه دارد، شعرهايش نيز بليغ باشند و در خواننده و مخاطب مؤثر. علاوه بر همه‌ي اين‌ها او شاعري متعهد است و آينه‌ي دردهاي جامعه‌اش. مضافاً اين‌كه آبشخور اصلي الهام او طبيعت، سنن و فرهنگ بومي اوست كه به رنگ امروز درمي‌آيند.
آن‌چه نوشتم يادداشتي شتابناك است و به قول قدما بر سبيل بديهه گفتم. در آينده از اسدالله آزاد بخت بيشتر خواهيم ديد و شنيد و آن‌گاه ما نيز بيشتر و فراخ‌تر به داوري آثارش خواهيم نشست. ان‌شاءالله

******************

 

آقای کیومرث مرادی ازفعالان کرد زبان عرصه ادیبات  در باره آقای آزادبخت  می گوید :

با اين كه سال ها شعر لكي شنيده ام و خوانده ام،اما يادم نمي رود كه زلالي آراسته با فخامت كلمات در سروده هاي اسد چيز ديگري بوده است، به گونه اي كه منِ كُرد زبان را به طرف لكي سرايي كشاند و چند بيتي نيز دست و پا شكسته گفتم...
نوع نگاه عشايري و روستايي با انديشه اي هنرمندانه زاويه ي ديد شعري اسد را نسبت به شاعران لكي سرا متمايز كرده است.استاد پوراحمد از شاعراني است كه به سختي(البته كارشناسانه)يك شعر را مي پسندد و چه خوب از اسد و شعرهايش ياد مي كند ديگر دوستان ام هم همين طور!خيلي كم پيدا مي شود شاعري كه هنوز آداب و اصطلاحات پيشين را آن گونه كه اسد مي داند و درك مي كند به ياد داشته باشد.تازه من دست رسي به همه آثار جناب آزاد بخت نداشته و تنها با خوانش تعداد كمي از كارهاي اش آن هم در دنياي مجازي،شيفته ي سرودن اش و شخصيت اش گشته ام!احساس مي كنم،اسد بالكي سرايي،ادامه مي يابد و پايان ناپذير است.اسد آزاد بخت مي تواند با آميختن اصطلاحات پيشين و جديد و نيز باتركيب احساس هاي موقرانه عاشق هايي از جنس روستا با چشمان كنجكاو آدم هاي آهن و تكنولوژي امروز، به خلاقيت هايي دست يابد كه ادبيات فولكور اين منطقه را بارور كند!پيشنهاد مي دهم در كوه دشت يا...همايش شعر لكي با فراخواني حداقل منطقه اي برگزار گردد تا نه تنها اسد را كه علاقه مندان به ايشان و شاعراني از اين دست را گرد هم آورد و با حركتي فرهنگي زمينه تعالي سرايندگان لك را فراهم ساخت!

 اشعاری از  اسداله  آزادبخت:

در بیشه ی تنهایی شب

درامتداد نفس هر بلوط

تو چلچراغ ایل بودی

درلابلای چیت های نگاهم

سوسو ی سیاه چادر پدرانم را روشنی دادی

هه مشکه هه های مادرم

لالایی های گهواره ام

دربازوان تو تجیر شده

تو هیزم تژگاه بخت خواهران منی

ترم بلوط بر دماوند دست میرقصد

زین باد میشوم

تا بر قله ی خاکستر آبادیمان نشان از تو بگیرم

کشکان قدمگاه خسته ی مردان ایل

سیمره چمری مینوازد

خدایان سیل اشک در کجا سنگسار شده اند

صخره ها دلسنگ

من دلتنگ

با آوازی از قبرستان متروک.

پی نوشت:

تژگاه: محل روشن کردن آتش

کشکان: رودخانه ای است در منطقه چگنی و در شرق شهرستان کوهدشت که به سمت جنوب لرستان طی طریق می کند.

سیمره: رودخانه ای در منتهی الیه غرب استان لرستان و شهرستان کوهدشت که قسمتی از مرز بین استان لرستان با استانهای کرمانشاه و ایلام را تشکیل می دهد و پس از حرکت به سمت جنوب استان لرستان با رودخانه کشکان قاطی شده و با نام کرخه وارد استان خوزستان می شود.

چمری: آواییست حزین که زاگرس نشینان در هنگام عزا مینوازند.

  دوبیتی بسیارزیبای لکی از ایشان 

-------------------------------------------

وَ سیلِ چَمت خیام مَسَ ماو 

چوحافظ گپت دس ار دسَ ماو 

ارتبریز دل ار گذر بکین 

مولانا لیوه عشق شمسَ ماو

مسَ ماو : مست میشود                           گپت : حرف هایت

-------------------------------------------------

چو اورِ ول پریشونِ تونه دل

چمه ری رفت وارونِ تونه دل 

سرم چو گرته چوچه گیژَ ماری 

چنه بوشم هراسونِ تونه دل

چو : به مانند/ همچون           اور : ابر               ول : سرگردان               گرته چوچه: گردباد

چمه ری : منتظر                رفت گرون: باران شدید               چنه : چقدر

------------------------------------------------------------------------------------------

وخته چو تینی یه گِل بتوقم 

چو ایل قحطی اِ یک بچوقم 

وَ کفگیر خَم بو کَم پلم دَ 

چو کله ژیر بویل وخته بپوقم

وخته : نزدیک است             تینی : حنجره                    بتوقم : منفجر شدن

بچوقم : ویران شدن             پلم دَ : زیرو رو کردن           بویل : خاکستر

-------------------------------------------------------------------------------------------

بینه آساره کتینِ شووم 

گن تر اِ لرزی رمیاینر تووم 

اِ جا نهتی داتر دراخل 

زمسو مَنرجا ارگرمی لووم

بینه آساره :همچون ستاره ای               کتین : افتادیگن تر : بدتر       

   رمیاینر:در بر گرفتن/احاطه کردن          تووم : تَبم        مَنرجا: جا ماندن

------------------------------------------------------------------------------------------

گیسِ رگینت نیر وا دی وَسه 

چنی مَکیشینمَ دارا دی وَسه 

توز برژنگت بوسنا مَر چات؟ 

تیرِ آرشَ اِ دویرا دی وَسه

نیر وا: به باد نده    مکیشینمَ دارا: به دار کشیدن / اعدام کردن

توز برژنگ :نگاه چپ چپ    بوسنا : آرام شدن

 

********************

بارالها سينه ام طوفاني است               اين دل آيينه ام طوفاني است

اسد آزادبخت شعر بسیار زیبای دیگری را تقدیم به همرزمانش در دوران دفاع مقدس نموده که از شما درخواست می کنم متن کامل آنرا در ادامه مطلب ملاحظه فرمایید .

برای این دوست عزیز آرزوی موفقیت  دارم

مطالب مرتبط قبلی :

 
 

 

وبلاگ جناب آقای سالم پور احمد :  http://www.salem-poorahmad.blogfa.com/

وبلاگ جناب آقای کیومرث مرادی: http://kmoradi.blogfa.com/

وبلاگ جناب آقای ظاهر سارایی: http://ilamasu.blogfa.com/post-59.aspx

مطلب فوق در وبلاگ پریسکه  آقای عالیخانی منتشر شد


موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
ادامه مطلب
[ 91/07/13 ] [ 8 ] [ عبدالرضا قاسمی ]

مقدمه :

هرگز دلهره این را نداشته ام که مردم مرا چگونه می شناسند و از من چه می گویند . زیرا , نه به خودم اهمیت می دهم که وسوسه آنرا داشته باشم که مرا درست بشناسند . و نه به بینش و فهم عموم اعتقادی دارم که مرا چگونه خواهند دید و خواهند یافت ! و همیشه به سرنوشت مردم می اندیشم ؛ نه نظرشان

(( امیر بهلولی )

نام وبلاگ : حرفهایی برای نگفتن

 

مدیر وبلاگ : امیر بهلولی

امیر بهلولی در سال  1370 در بروجرد  چشم به جهان گشود .

او دانشجوی مهندسی برق و قدرت دانشگاه آزاد بروجرد است و  از سال 85 نویسندگی و از سال 86 فیلمسازی را شروع کرد. شروع وبلاگ نویسی امیر بهلولی نیز  از آبان 87 بود. با خواندن مطالب و پست های ایشان ؛ میتوان به تعلق خاطرش به شریعتی پی برد . 

امیر بهلولی علاوه بر حضور در جمع وبلاگنویسان ؛ عمده فعالیتش را به فیلمسازی اختصاص داد .
اولین فیلمش را در سال 88 به نام "حقیقت وجود" و  در مدت زمان 30 دقیقه ساخت و توانست در جشنواره دانش آموزی خراسان رضوی مقام اول را بدست آورد.
فیلم بعدی  او در سال 89  "فریاد در سکوت شب"   نام گرفت .  مدت زمان این فیلم  75 دقیقه بود و  توانست لوح افتخار بهترین فیلم در حوزه آسیب شناسی اجتماعی جشنواره بین المللی فیلم دانشجویی مکزیک را کسب کند.
سومین فیلمش مستندی با عنوان "میعاد با ابراهیم" بود که آن را در مکه و مدینه در سال 90 ضبط کرد . او در باره این فیلم می گوید که : " این فیلم را تنها و تنها برای دل خودم  ساختم "
فیلم بعدی با عنوان "رقص مرگ" در مدت زمان 90 دقیقه در سال 90 ساخته شد .  این فیلم نیز توانست دعوتنامه جشنواره بین المللی فیلم ساندنس آمریکا را بدست آورد.
 پنجمین فیلم بلندش  با عنوان "لمس تنهایی ماه" اکنون در حال ساخت است .
در این خصوص می گوید: " تمامی فیلم های ذکر شده را به یاری خدا و کمک و همدلی برادر و خواهران عزیزم با عنوان "گروه سینمایی پژواک" کار کردم. و در هر 5 فیلم در مقام تدوینگر نویسنده و کارگردان بوده ام."

    

امیر بهلولی از سال 88 تا 89 نویسنده ستون فناوری روزنامه بهار ؛ از سال 89 تا 90 نویسنده ستون فناوری هفته پیغام بروجرد  و در حال حاضر  نویسندگی بخش کامپیوتری ماهنامه رایانه را بر عهده دارد .

این دوست گرامی ؛  علاوه بر عضویت در باشگاه پژوهشگران جوان دانشگاه آزاد اسلامی و کسب افتخارات علمی در اینخصوص ؛ موفقیت هایی نیز در سطوح فرهنگی کسب کرده است . از جمله در سومین جشنواره مطبوعات و خبرگزاری‌های استان لرستان در سال 90 موفق به کسب مقام اول در مقاله و یادداشت علمی( از هفته‌نامه پیغام بروجرد) گردید .

امیر ، دستی هم در شعر دارد و گاهگاه دل نوشته های برای خود می نویسد :

و بمناسبت سالگرد سفر دانشجویی اش به خانه خدا دل نوشته زیر را به رشته تحریر درآورد .

رفت یکسال ، یادش ماند بر دل

دیروز آرزو ، امروز آرام دل

دیروز به کوی یار، میجستم زهرا

امروز به کنج دل، می بینم زهرا

دیروز چو پرگاری، برگرد یک کعبه

امروز چو پروانه، برگرد خدای کعبه

دیروز کفن بر تن، رخسار خود ندیدن

امروز خرقه بر تن، رخسار یار دیدن

عشق و قلم نتوان گفت، چه بودم چه هستم

همین بدان خدایا، به هست تو من هستم

*****************

یادداشت  :

با توجه به سابقه دوستی که فرهاد داودوندی  با امیر بهلولی دارد ؛ از آقای داودوندی خواستم یادداشتی در رابطه با امیر بهلولی برایم بنویسید . ایشان هم زحمت کشید و متن زیر را برایم فرستاد .

امیر بهلولی از هر ده جمله که برایت بنویسد، یازده تایش از دکتر شریعتی است!!! عشق شریعتی را دارد!
خیلی دوست دارد عبدالرضا قاسمی را از نزدیک ببیند، می گوید می خواهم بدانم این شخص چگونه اینقدر فعال است که هر کجا زلزله می آید، هر که پنج قلو می زاید و .... آقای قاسمی کار و زندگی را تعطیل می کند و می رود آنجا!
با اینکه 21 سالش است، اما در مواقع فیلمبرداری نسبت به عوامل فیلمش احساس پدری می کند و خیلی خیلی جدی میشود
دوست دارد موضوع فیلمهایش پنهان بماند، اما بد شانسی اش این است که یک دوست خبرنگار دارد، که این آقای خبرنگار! هر کجا می نشیند از فیلم و کارگردانی امیر بهلولی تعریف می کند، چند وقت پیش خودش را خیلی جمع کرد و به دوست خبرنگارش گفت: میشه این عکسهائی که میگیری روی وبلاگت نگذاری تا فیلم تموم بشه؟
دوست خبرنگارش هم در حالیکه لبخندی میزد گفت: این دفعه باشد!!!
بخاطر اینکه در جشنواره مطبوعات استان مقام اول را به دست آورد، عذرش را از نشریه مورد نظر خواستند!!!!!!!! و هم اکنون در نشریه دیگری قلم می زند!

انسان خیلی احساسی و دوست داشتنی است ، دستی در شعر و ادبیات هم دارد با اینکه رشته برق می خواند اما کار با کامپیوتر را مثل آب خوردن بلد است .                  فرهاد داودوندی

برای این دوست عزیز آرزوی موفقیت و سلامت دارم.و پیشنهادم به ایشان حضور فعالتر در عرصه وب است .

********************

مطالب مرتبط قبلی :

 
 

 
 
مطلب فوق در وبلاگهای ذیل منتشر شد :


 


موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
[ 91/06/26 ] [ 10 ] [ عبدالرضا قاسمی ]

 از حدود سه ماه قبل که معرفی وبلاگ نویسان را شروع کردم ؛ چند هدف را برای خودم تعیین کردم . اول اینکه حد و مرز جغرافیایی برای اینکار نشناسم و اولویت  لرزبان بودن دوستان باشد . دوم بدون رعایت کسوت ، ملاکم حضور در دنیای مجازی باشد . شاعر ؛ نویسنده ؛ ورزشی نویس و.... فرقی نمی کند فقط دور از اخلاق ننویسند .  تلاش کنم پلی شوم بین آنها و بقیه دوستان . سعی کردم از تجربیات دیگران استفاده کنم . قبلا" استاد عزیز نصرت درویشی اینکار را کرده بود . متن تمام وبلاگهایی را که ایشان معرفی کرده بود خواندم . سپس اقدام  به جمع آوری اطلاعات کردم . مدتی را به تفحص بین وبلاگ نویسان گذراندم و با برخی دوستان از جمله آقای داودوندی و جایدری نیز مشورت کردم .

در اجرای کار با چند مشکل مواجه بودم . اول اینکه مشغله کاری اجازه نمی داد خیلی وقت بگذارم . دوم برخی از دوستان با نام مستعار مطلب می نویسند . اصولا" با هر گونه کار مستعار مخالفم . گروهی دیگر از دوستان  از روی شرم و حیا و یا اینکه بنده را قبول نداشتند و یا هر دلیل دیگر نمی خواستند معرفی شوند . و من هم علیرغم میل باطنی ؛ نمی خواستم اصرار کنم . بالاخره نظرشان محترم بود.  آخه من حسابدار چه به اینکارها ... . گروه سومی هم بودند که علیرغم لر بودن و فعال بودنشان خواستند در آینده معرفی شود . نظر آنها هم محترم ....   کارم را با سایت آقای سوری ؛ دوست نهاوندی مقیم تهران شروع کردم . سپس جسارت کردم و وبلاگ آقای احد چگینی از قزوین را معرفی کردم . وبلاگ بعدی دوست جوان و خواهر زاده بهمن علاالدین " مهرداد جمالی "  از بختیاری زبانان عزیز بود . سپس به سراغ دوستان گرامی در انجمن تحصیلکردگان لر رفتم . حدود 20 جوان که فعالیتشان قابل تقدیر است و پایگاهی برای لرزبانان کشور تشکیل داده اند . پنجم زوج هنری اهل خرم آباد ؛ خانم نجفی و بهمن محرابی گرامی را معرفی کردم.   نفر بعدی شیرزن بختیاری زبان کشور؛ خانم فریده چراغی از الیگودرز بود . با افتخار هفتمین نفر معرفی استاد هوشنگ رئوف بود . مطلب ایشان  در دو پست حدود 100 نظر داشت ( البته هر چه اطلاعات گردآوری کرده بودم از سایتها و روزنامه ها بود ) و آخرین مطلبم  نیز معرفی نویسنده و شاعر عزیز محمود کوماس جودکی بود .

روش جمع آوری مطلب هم بدین شکل بود که ابتدا در دنیای مجازی و نشریات هر چه مطلب و عکس  در باره وبلاگ نویس مورد نظرم بود را جمع آوری می کردم . سپس به دوست وبلاگ نویس اطلاع می دادم(بجز آقای رئوف ) و از ایشان درخواست اطلاعات می کردم .

 اطلاعات رسیده را با اطلاعات خودم تلفیق می کردم و بعد از جمع بندی و توجه به  نیمه پر لیوان  ؛آنچه جمع آوری کرده بودم را منتشر می کردم . در چند روز اولیه انتشار هم بارها آنرا ویرایش می کردم . چون هیچ تبحری در نوشتن نداشته و ندارم و پر بود از اشتباه . نمی دانم چرا به این کار اصرار می کنم .!!   

در مورد آقای جودکی نیز اطلاعات اولیه ای جمع آوری کردم . بعد از رسیدن مطالب ایشان و خواندن آنها ؛ آنقدر مطالبش ساده ؛ صمیمی و دلنشین بود که دلم نیامد در آن دست ببرم . چندین بار آنرا خواندم و بدون هیچ تغییری آنرا منتشر کردم .

در مورد همه دوستان ؛ وظیفه ی نشان دادن نقاط روشن آنها را بعهده گرفتم . خدای نخواسته اگر هم تاریکی بوده ( که نبوده )  به خود دوستان ارتباط دارد .

جمع بندی اولیه ام هم اینست که از نتیجه کار تا کنون رضایت نسبی دارم و نه کامل  . که البته خیلی مهم نیست . مهم ارتباطی است که به گواه پیامهای دوستان برقرار شده . حالا ممکن است نیمی از دوستان هم هندوانه زیر بغل ما گذاشته باشند ؛ باز مهم نیست . نتیجه معلوم است ....... هدف بعدی ام معرفی وبلاگ نویسان دیگر اقوام است  . هدفی که اگر عمر کفاف دهد دور از دسترس نیست .

همین جا اعلام میکنم .کارم را با قوت و قدرت ادامه خواهم داد . به قول دوستی : قطار این کار شتاب گرفته است . در طول مسیر نیز شاید  سنگپرانی هم به سمت این قطار صورت گیرد . مطمئن باشید سنگها را جمع می کنم تا خاطرات آینده ام شوند .

در پایان از همه دوستان بخصوص منتقدین اینکار تشکر می کنم آنهایی که در پست های عمومی و کامنت های خصوصی لطف می کنند ؛ چون من را در راهم استوارتر می کنند . همچنین عذرخواهی از دوستانی که شاید نتوانسته ام حق مطلب را درباره آنها ادا کنم و ممنون از اینکه مرا قابل دانستید و افتخار دادید معرف شما باشم . بدرود  

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

پی نوشت : از کلیه دوستان که وقت گذاشتند و نظرات ارزشمند و راهگشای خود را برای اینجانب ارسال نموده اند بسیار سپاسگزارم . نظرات همه دوستان را به گوش جان می سپارم و آنها را در نظر خواهم گرفت . از لطفتان ممنونم


موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
[ 91/06/13 ] [ 14 ] [ عبدالرضا قاسمی ]

محمود کوماس جودکی  مردی که به سرزمینش عشق می ورزد.

 

 

 نام وبلاگ :مرد لر  

  آدرس : http://koumas.blogfa.com/ 

محمود به روایت وبلاگش شاعر،نویسنده و روزنامه نگار است.اوهم اکنون علاوه بر کار خبری در خبرگزاری فارس و هفته نامه اقتصاد لرستان ؛ به عنوان مدیر روابط عمومی اداره کل امور کتابخانه های عمومی لرستان مشغول به فعالیت می باشد. البته فعالیت های وی طبق آنچه که در پروفایل وبلاگش ثبت شده به همین جا ختم نمی شود و همزمان بعنوان نایب رییس انجمن شعر و ادب اداره فرهنگ و ارشاد خرم آباد و مسئول انجمن هنر و رسانه سازمان بسیج هنرمندان استان کارهای هنری اش را بصورت نظام مند به پیش می برد.

کوماس جودکی خودش می گوید: بصورت رسمی 31خردادماه 1389وارد جو سیاسی–اجتماعی استان شده ام آن هم اولین بار با انتشار گزارشی در هفته نامه بامدادلرستان (البته قبل از آن سال85 دو یادداشت در هفته نامه عطریاس اراک منتشر کردم و یک یادداشت هم در هفته نامه نسیم غرب) ،اما از سال 1382تا کنون بصورت مداوم در جلسات ادبی و شب شعرها حضور داشته ام.

او در همین مدت دوساله توانسته جایزه و تندیس بهترین مقاله سیاسی سومین جشنواره مطبوعات و خبرگزاری های محلی استان لرستان را کسب کند و بارها با گزارش ها و یادداشتهای خود مسیر یک تصمیم اداری را عوض کند که نمونه ی آخر آن نیز در همین وبلاگ قابل دسترسی است و جودکی توانسته با قلم خود واکنش مدیران ارشد استانداری لرستان نسبت به تخلف های صورت گرفته در پتروشیمی را برانگیزاند.

کوماس دانش آموخته ی علوم ارتباطات گرایش روزنامه نگاری در مقطع کارشناسی است و در این حوزه تدریس،تحقیق و پژوهش رسانه ای را هم در کنار دیگر فعالیت هایش فراموش نکرده است. و خودش می گوید مصاحبه را بیشتر از همه ی شاخه های روزنامه نگاری دوست دارد و بعد از آن یادداشت نویسی و از خبرنویسی صرف اینکه" فلانی گفت وفلانی اظهار داشت" متنفر است.

و اینک چند نمونه از شعر هایش:

به آتی و دغدغه های دور ازشعرش)

                                             همه چيز دست من است                                   

با خودم سر جنگ دارم

آينه !

    تمام قد در برابرم بايست

مي خواهم همه ي خودم را شكست بدهم

لهجه ام را به زير بكشم

             تا آنجا كه "دالكه"1را مام صدا بزنم   

      و فارسي را مثل بلبل هاي تهران مزمزه كنم

نه، بايد سر دردم را به تمام لهجه هاي دنيا باز كنم

سرزمينم را سر به نيست كنم

                  خرم آباد ، اين دهكوره ي پسمانده در تاريخ را

و بعد آدابم را ادب كنم

              كه "وا هزار كرچه د كارم" 2 

                            صبر نخواهم كرد

مادر! " گژك كاكولم "3 را بردار كه با تيپ امروزي ام ست نيست

             من از امروز به بعد بزرگان افاده وفيس را مي شناسم

و به جاي" متل هاي دايا و هفت براره"4

                             آروغ آنچه كه خوب است،مي زنم

راوي قصه هاي كودكي ام را بگذاريد هي پند دهد به پايان قصه ها

                       " اي دسم پرو ، او دسم پرو" 5

من بايد به تارك دنيا برسم

                       پس تمام داشته هايم را دست به سر ميكنم

پدر!

    كم گذاشته اي ، پدر

         سرم به زير پاي دست هاي چاك چاك ات

                                افتخار سرزمين مادري ام،پدر!

ببخش ؛ ديگر فصل سلوك عاشقانه نيست

مي خواهم با دلم امروزي قدم بزنم

ديگر مرام "سه نفر و  يه مجمع "6 مرا سير و شاد نمي كند ، پدر!

ديگر "هناسه ي برنو"7  همنفس دشت هاي تنهايي من نمي تواند باشد پدر!

زمان عوض شده است

               زمانه به روز شده است

                          زمانه به زور به روز شده است،پدر!

مادر را كمي دور از دستم نگه دار

                            دورم از آن روزگار

                        كه تشك من و خواهرم يكي بود

***

در پشت هر واژه و نگاه كمين گاهي ساخته ام تا آن ور آب

                                      تا جايي كه همه چيز دست من است

باباي بوسه ها و "دست مازه ها" 8!

مادر  دوست ت دارم هايي به طعم ويارهاي باكرگي!

من، به آخر دلم رسيد ه ام

يعني آخرت عشق

يعني  عاقبت عشق

آنجا كه چيزي دوست داشتني نيست

هميشه حايلي ميان ماست

ماه زمخت بي سايه ي خورشيد ،نقش نماي آسمان شده است

                      و من چون كودكي بيدار شده از يك عصرانه خواب

          هواي صبحانه و كيف و كفش مدرسه را گريه مي كنم

                                                                  

………………………………………………………………………………. 

 پي نوشت:

 1. مادر  2. با هزارعطسه در كارم(در برخي باورهابعداز عطسه،صبر بايد كرد و آغاز كار را به تاخير انداخت

3. مهره سبز يا آب رنگي كه در بين موهاي كودك لر مي بسته اند

 گژك:مهره اي كه براي دوري از چشم زخم استفاده مي كرده اند

 كاكول:موهاي جدا شده در وسط سر،كاكل

4. نام يك افسانه قديمي لري   5. عبارتي براي پايان افسانه هاي لري معادل بالا رفتيم ممماست بود ،پائين آمديم دوغ بود...  6. روش پذيرايي برخي اقوام لر ، سه نفردر يك ديس با دست غذا مي خوردند

7. نفس  8. نوازش هاي شهوتي

 

 

شهرام شرفی در یادداشتی در وبلاگش  می نویسد :کوماس جودکی و گشاده‌دستی فرهنگی!

کوماس جودکی از خبرنگاران هفته‌نامه‌ی اقتصاد لرستان است؛ هفته‌نامه‌ای که وسط هر هفته روی دکه‌های مطبوعاتی قرار می‌گیرد. آخرین نوشته‌ی کوماس «پتروشیمی و پسرخاله» بود که نقد استخدام غیربومی‌ها در میان بومی‌های بیکار و فقیر بود! جمعه بود که کوماس به من زنگ زد. گفت می‌خواهد یک هدیه‌ی فرهنگی به من بدهد. تعدادی کتاب باارزش تاریخی. قرار شد شنبه صبح در دفتر اقتصاد لرستان باشم. مسئله‌ای پیش آمد و باید به منطقه‌ی بدرآباد می‌رفتم. بدقول شدم! با تأخیر و عذرخواهی از کوماس نزدیک ظهر خود را به اقتصاد لرستان رساندم. هدیه‌ی کوماس سنگین‌تر از آن بود که بتوانم به تنهایی حملش کنم. داخل کارتونی جای‌اش دادم تا روزهای جاری خودرویی کرایه کنم و با اشتیاق به منزلش ببرم. کوماس، مشی گشاده‌دستانه دارد. می‌گفت هر کس کتاب روزنامه‌نگاری بخواهد در خدمتش هستم(تخصص دانشگاهی کوماس روزنامه‌نگاری است)؛ البته به رسم امانت و نه به رسم مالکیت! می‌دانید متأسفانه در جامعه‌ی ما وقتی چیزی از کسی امانت می‌گیریم فکر می‌کنیم مال خودمان است! کتابی دیگر از کوماس گرفتم. قرار شد دو روز بعد تحویلش بدهم. ظهر نخوابیدم. با ذوق و شوق همه‌اش را در 4 ساعت متوالی خواندم. فردا امانتی این دوست رسانه‌ای را برمی‌گردانم. مطالعه تمام شد! 

منبع:   http://goftegooloor.blogfa.com/post-429.aspx

 و یادداشت استاد رئوف در باره آقای جودکی :

اولین برخوردم با آقای جودکی در خیریه سالمندان صدیق بود . با سلام و علیکی. اما احساس کردم سال هاست که اورا می شناسم و کلی با او خاطره دارم . برای شناختن افرادی مثل جودکی از هیچ پیچ و خمی نمی خواهی بگذری آدرسی مشخص دارند. صداقت مثل شاخه ای گل بر یقه اشان پیداست یک بار هم او را لحظه ای کوتاه در دفتر نشریه سیمره دیدم . تا امروز که خودش را تعریف کرده بود خیلی به دلم نشسته . زلال است می بینم غیرت کوه و عصمت بلوط را دارد . لر است خالص و خالصانه دل به شعرش دادم. برای اولین بار که خواندم برایش آرزوی موفقیت بیشتر دارم چون پراز غرور شدم از زندگی اش .

 در ادامه مطلب  با ایشان و مطالبشان بیشتر آشنا شویم


موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
ادامه مطلب
[ 91/06/11 ] [ 11 ] [ عبدالرضا قاسمی ]

هوشنگ رئوف ،  شاعری که دلش را در مخمل عاطفه پیچانده است !

معرفی برخی دوستان انصافا" کار بسیار دشواری است و ترس از اینکه نتوانی حق مطلب را در باره آنها اداء کنی سر و پای وجودت را در فرا می گیرد . از جمله این عزیزان هوشنگ رئوف شاعر مهربان و مردی است که سرا و پای وجودش عشق و مهربانی و معرفت است . ما وبلاگ نویسان ایشان را پدر معنوی خود می دانیم .

آدرس وبلاگ :        http://www.houshangraouf.blogfa.com/

 

 هوشنگ رئوف  خود را چنین معرفی می کند:

متولد 1330 خرم آباد و از 11 سالگی تا امروز در چاپخانه هستم .
38 سال پیش اولین کتاب شعرم به نام سفره خورشید چاپ شد که به گفته منتقدان و مجلات ادبی آن روزگار اولین کتاب شعر مدرن با زبانی تغزلی و لیریک بود از خرم آباد و بعد شعر هایم در مجلات و هفته نامه ها چاپ شده است . رسیدم به این سن دیدم مجال اندک است و مدیون لحظه به لحظه سرایش شعرهایم هستم لذا از میان حدود 7 دفتر5 دفتر آن را برگزیده ام که این روز ها مچوز چاپ آنرا نیز گرفته ام و تا روزهای آینده منتشر خواهد شد .

هوشنگ رئوف در برگشتي به گذشته مي‌گويد: در آستانه ده سالگي بودم که کتاب‌هاي آن روزگار مثل فلک ناز، امير ارسلان، حسين کرد و ليلي و مجنون را مي‌خواندم. عده‌اي از فاميل و همسايه‌ها شب‌ها جمع مي‌شدند. در پرتو شعله چراغي گرد سوز ؛ در اطراف« تژگاه » و من شده بودم کتاب‌خوان آن‌ها.

هوشنگ رئوف ارادت خاصی به  سید فرید قاسمی  دارد و ایشان را حافظه مطبوعات ایران میداند وبرای قدردانی از ایشان می گوید :

سيد فريد قاسمي براي روزنامه نگاري مينياتوريستي است که عجين شده با کاغذ و روزنامه چون حافظه مطبوعات ايران است. اما ماهم جائي در حافظه سيد داشتيم، او ما را ديد و براي انگشتان يازده سالگي‌مان دلش سوخت که همبازي حروف سربي شده‌اند و کودکي و جواني را پا به پاي حروف سربي گذرانيده‌ايم. او مي‌دانست که در جاده سرفه و سرب پير شده‌ايم، سيد مي‌دانست که ما شده‌ايم دسته‌اي کاغذ کاهي مچاله در قفسه چاپخانه‌اي قديمي که به درد دست پاک کردن مي‌خوريم. ما خودمان نديديم، سيد ديد و دلش به حالمان سوخت و در مجله صنعت چاپ کودکي، جواني و پيري‌مان را نشان داد و باخود گفتيم کسي ما را هم ديده است. سيد به گردن هر چيز که مربوط به کاغذ و چاپ و قلم و کتاب و نوشتن است حق دارد.

هوشنگ رئوف اشعار بسیاری سروده و اشعار ایشان   در سایت های  مختلف از جمله چراغ های رابطه ،سایت رسانه ؛ سایت سیمره   ؛  سایت لور؛  سایت ستین لر ،  همین شعر ها در لر های لک زبان (گلونی ) ؛ وبلاگ تا سپیده ؛ وبلاگ پریچهر ؛ وبلاگ آقای اسداله آزاد بخت ، وبلاگ حاج محمد میرزاوند چ وبلاگ بنه وار ؛وبلاک گرانسنگتان  وبلاگ آقای رضا پناه  و سالنامه 90 لرستان تبلور اندیشه و فصلنامه ادبی درگاه  و .....  تا کنون منتشر شده است .

 8 شعر ایلیاتی نیز یکی از سروده های بسیار زیبای ایشان است که شما را دعوت به خواندن آن می کنم .

8   شعر ایلیاتی – سروده ای از هوشنگ رئوف

شعر
1   نه در ییلاق
نه در قشلاق
هیچ کجا قرار ندارم
کاش
با ایل باد ها همسفر می شدم .

2   امسال بهار با دلم گفتم
چوپان گله ی پدرت می شوم
تا بهار رنگ به رنگ ." گلونی " ات را
از گلوی نی بر آورم
اما از کج بختی من
تو شدی
عروس گله داری بزرگ

3   حالا
مهریه ات
گله ای بزرگ بزرگ است
اما بدان
من عاقبت گرگ می شوم .

4ستاره
شنیده ام
که شام سور چرانی ات
طعم خاک داده است
نمی دانستی ؟
آن گوسفندان سر بریده ی مفلوک
یاران نی نوازی من بودند
در غروب های تنهائی

5   پدرت راست می گفت
چوپان و
خواستگاری دختر کدخدا
از این یتیم پای چراغ خانه ی مردم
چه غلط ها !

6  راست می گفت
من و
" کپه نکی" کهنه
و دلی عاشق
به وسعت دشتی زیر برف و بارن
که آغل پر و
خانه ی پنج دری رو به آفتاب نمی شود .

7  حالا من مانده ام و
این کوه سخت
و آسمانی تاریک
که ستاره هایش را
بر " کلنجه ی " عروسیت دوختند .

8  ستاره!
مدتی ست
گلوی من و
این نی
بی تاب بی تاب اند
پدرت را بگو :
شبی
منتظر آتش بازی این یتیم پا برهنه با شد .

هوشنگ رئوف از نگاه دیگران :

منوچهر آتشی در سال 71 نامه ای برای آقای رئوف  نوشته بود .  در قسمتهایی از این  نامه میخوانیم :

 دوست عزیزم ؛ هوشنگ رئوف !

 با سلام ؛ نامه ات این همه مهربان بود ؛ خودت دیگر چه باشی . عزیز من ؛ من هم  یک روستائی یا ولایتی ساده مثل خودت هستم . 61 سال دارم که دست کم 45 سالش را در سرایش و خوانش و بارش عاطفه د م زده ام . اگر هم تلخ باشم _ گاهی _ از خستگی و نومیدی است . این درست که ما ؛ همیشه در قلب زیبائی ها به سر می بریم ؛ اما؛ دنیای تبا ه و تبایی روز افزون دنیا؛ دارد همه چیز و همه جا را اشغال می کد .

امروز شقایق بر بام های شهر شما می روید ؛ فردا که گلی نخواهد بود ؛ گلی چگونه خواهد شکفت ؟

مگر در سیمان و آهن هم شقایق می روید . باری اما؛ ما که شعرمی گوئیم ؛ به خاطر وقوف بر همین تقد یر تلخ است . یکی از شاعران معروف معاصر عرب گفته است : شعر جای خالی حقیقت را پر می کند !!

حرف بزرگی است و تعهد بزرگی برای شاعران . همه چیز ها ی آدمی ؛ حتی فکرهای او . اندک اندک

رو به پوسید گی می رود و اگر انسان نتواند از طریق استقرار عدالت اجتماعی و زیبائی ؛ فاجعه را به تاخیر اندازد ؛ زودا که مرثیه خوان گلها باشیم !

شعر شقایق شما هم  مثل شقایق ولا یتتان زیبا بود .و...... 

                               

بهرام سلاحورزی بسیار زیبا می گوید  :

هوشنگ رئوف ،  شاعری که دلش را در مخمل عاطفه پیچانده است !

 سلا م جگرم. سیقت بام ؛ حالت خوه؟

هرباراین کلمات را می شنوم؛ به اندازه یک ابر دلم میگیرد .

و اضافه می کند:

هر چند بلوط پير سال  شعر ديارمان حالا از چهارمين دهه شاعرانگي اش گذر مي كند با اين همه هنوز زبانش پر است از صداقت و زلالي كودكانه .
زبان كودكانه اي كه خدا كند هر گز به بلوغي بزك شده نرسد و رقصي چنان را چنين كه مي سرايد در دل و جانمان بنشاند.
هي بلوط
 نثار نشين
چوخاي برفي ات را بردار
ايلي
از گرمسير مي آيد
كه دشت را پر كند
از چيت و نو مالگه هاي بهاري
بيداد ساز و دهل نزديك است
و پاي كوبي
ستره پوشان جوان
بر قالي بهارباف فروردین

 

نصرت درویشی اضافه می کند  :

زبان شعر رئوف، يک زبان آشنا و بدون پيچيدگي است. برخي شاعران لرستاني براي اينکه بگويند درباره لرستان شعر مي‌سرايند به هزار ترفند يکسري کلمات دور از ذهن محلي را در شعرشان مي‌گنجانند که در نگاه نخست تصنعي بودن را در شعرشان به نمايش مي‌گذارند. به تعبير ديگر خواننده ميفهمد سرچشمه اين کلمات از جان شاعر نيست. هوشنگ رئوف از نمونه شاعران لرستاني است که کلمات و مفاهيم محلي و منطقه‌اي را به درستي در شعر خود مي‌آورد.

و در جایی دیگر عنوان می کند:

آی.... هوشنگ رئوف! براستی باید تورا تکفیر کرد

باید نوک تیزبال هایت را قیچی کرد

با بالهای وازگان شعرت چه جولانی میدهی در این پهنه ی گسترده سرزمین پرگهر

بااین حال باید اندیشه هایت را در حصار زندانی کرد

این تعابیر سراسر عاشقانه برای چیست که به هم بافته ای  وبیرحمانه آنها را نثار خواننده شعرهایت میکنی:

آن بناری بر افتو روبرو   

و پای کوبی ستره پوشان جوان

بر توز نرم جاده ای مال رو

چرا فکر نمی کنی چه آتشی در جان دیگران می اندازی

*****************

 نظر فریده چراغی شاعره بختیاری را در باره آقای رئوف پرسیدم . ایشان برایم نوشت :

شعر هوشنگ رئوف همچون نامش مهربان و صميمي و ايلياتي است او شاعري است با دغدغه هاي انسان امروزين مبتلا به ماشينيزم انساني كه در اين روزگار پرندگان شعرش زران زران بزران را در آيينه ي آب بال مي زنند.انساني كه در سفر پنجره ي چشمانش را به زندگي سياهان مي گشايد و خاكسترشدنشان را (همچون ذغال هاي وارداتي بر قليان خليفه ها) به اشك و اندوه مي نشيند.رئوف رئوف است او با تمام وجود و در همه ي آنات شاعر است او شاعري نوستالژيك گرا و انساندوست است.زبانش عاريه اي نيست مال خودش است زلال و روان همچون چشمه ساران سرزمينش .كلام رئوف ملموس است و خواننده را به تماشاي تصاويري تاثيرگذار فرامي خواند.رئوف شاعري دغدغه مند است و از كنار زندگي و مسايلش بي اعتنا رد نمي شود.او بينا و نازك انديش است موجز مي گويد.رئوف ناتوراليسم است و در خلق تصاوير همچون نقاشي است كه بوم و سه پايه اش را به دامان طبيعت برده باشد و با الهام از آن تابلوهايي زيبا را آفريده است.شعرش شناسنامه دارد.

 پریچهر دختر لرزبان شمال کشور  در باره آقای رئوف برایم نوشت :

ترانه هایی که بر صخره های زاگرس خواهد ماند...

این احساس زیباترین تصویر ذهن من از شعرهای شماست ...

استاد هوشنگ رئوف کسیت که همچون شعرهای نابش بسیار صمیمی و زلال است و برای ما سمبلی از عرفان و شریعت . استاد جدا از هنرش نمونه بارز یک انسان واقعی است ... دوست دارم ، ساده و صمیمی از ایشان بنویسم ، چیزی شبیه خودش... خاصه انسانهای شریف و با صفا این است ، مانند استاد هوشنگ رئوف پر از مهر در خدمت سایر انسانها هستند...باشد که قدرشان را بدانیم.. ...

استاد ستاره و کلنجه اش را هیچ وقت از یاد نخواهم برد...

خطاب به استاد:

گرمای محبتتان پشت خط تلفن را هرگز فراموش نخواهم کرد.. ممنونم که با ما بوده ای و هستی ، ساده و بی آلایش...

استاد تو در کوه و بلندا هستی ...در اوج شگفتنی و من در پستی....من مفتخرم بگویمت این معنی...از زشتی این زمین خدایی رستی...

برایمان باز هم از شعرها، از خوبی ها بگویید تا بیاموزیم رسم و مرام زندگی را همچون آن دوران باصفا... استاد شما برای من سمبل یکدلی و سبکبالی هستید سایه تان برفراز و نامتان همواره سبز باد.

پریچهر

**********

و تصویری از  استاد و آقای رضا پناه بر مزار رضا سقائی هنرمند فقید لرستانی

 برای این پدر بزرگوار آرزوی سلامت و سعادت دارم و چنانچه نتوانسته ام حق مطلب را در باره ایشان ادا کنم به بزرگواریشان من را خواهد بخشید.

منابع :

 http://www.iranprint.com/Fa/Articles/Show.asp?Id=395&P=1&Q=&R=&C=&Y=1391&M=03

http://nosratdarvishi.com/

http://bahramsalahvarzi.blogfa.com/post-39.aspx

http://noosi.blogfa.com/post-2801.aspx

مطالب مرتبط قبلی :

 
 

معرفی وبلاگ نویسان لر زبان -5 زوج هنری بهمن مهرابی و آنیتا نجفی
 
واینکه بنده را ببخشید که در جواب کامنتهای این بخش  چیزی نمینوسیم .

موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
[ 91/05/05 ] [ 9 ] [ عبدالرضا قاسمی ]

نویسنده وبلاگ :فریده چراغی

آدرس وبلاگ : http://mamira.blogfa.com/

نام «فریده چراغی» در بین شعردوستان لُر همواره شناخته‌شده بوده است. و حضور و فعالیت این بانوی بختیاری را در دنیای مجازی باید به فال نیک گرفته شود. در وبلاگ ایشان علاوه بر سروده‌های خانم «چراغی» فرازهایی از شعر و فرهنگ فولکلور بختیاری نیز آمده است.

مو زخمم زخم بال کس مبینا                          مو درمونم محال کس مبینا

زمین شوره زارم بی درختم                          مو چی لشک پوییزی زرد رختم

ستینم ،بی تو رُهمسته بهونم                    شو ،تاریکه بی خوت آسمونم

شرینم سوز ایبوهم ار بخندی                      مو ایمیرم تیاته ار بوندی

تشم نهلی که از سردی بمیرم                   بزن چخماخُم ای گُل تا بگیهرُم

بخون تشنی تو داره ساز بارون             بزن تا گُل دراره شوره زارون

بیو وایک رویم تا بال چشمه                       بپرسیم از درختا حال چشمه

بگر دستُم که بی حاصل نمیرم                     بزن بادی که چی ازگل بگهرُم

بُگُ ای گُل خلاص کار پوییز                             بُگُ دست از سرُم وردار پوییز

فریده چراغی متولد۱۳۵۳ و ساكن اليگودرز است  پدرو مادر ایشان  از ايلات چهارلنگ و هفت لنگ بختياري هستند که این امر نقش عمده ای در  تقويت زبان بومي وی داشته است . با مدرك كارشناسي زبان و ادبيات فارسي؛ حدود پنچ  ساله است سرپرستي اداره كتابخانه هاي عمومي اليگودرز را بعهده دارد .

 فعاليت هنري  و شعري خود را از سال 73  آغاز کرده و  بخاطر آشنايي كامل با زبان بختياري و علاقمندي خود نسبت به حفظ و پاسداشت آن در زمينه ي فولكلور بختياري به شعر و پژوهش در اين زمينه پرداخته است .در قالب هاي مختلف از جمله غزل،مثنوي،دوبيتي و سپيد كار مي کند .

نخستين مجموعه شعر بختياري خود  را  در سال 81 با عنوان گل باوينه به علاقمندان تقديم کرد ( اين كتاب به خاطر اينكه نخستين مچموعه چاپ شده كاملا بومي -بختياري- از يك زن بوده و هست، مورد توجه و نقد و بررسي علاقمندان در جرايد  و ...قرار گرفت ).هم اكنون يك مجموعه شعر جديد و چاپ دوم گل باوينه را آماده انتشار دارد که انشااله  بزودي منتشر خواهد  كرد.آثارش  در كتابهاي متعددي چاپ شده.ودر  سال 82 كار دكلمه در كاستي با عنوان عليداد را به خوانندگي آقاي كورش اسدپور از خوانندگان بختياري انجام داده است . مدتی است  به ترانه سرايي لري علاقمند شده و چند سفارش را پذيرفته است .وي در حال حاضر با انجمن ادبي علامه طباطبايي اليگودرز،كانون شعرا و نويسندگان، خانه‌ي هنرمندان بختياري اصفهان، كانون فرهنگي هنري بختياري‌هاي مقيم تهران و خانه فرهنگ بعثت تهران همكاري دارد. در كنگره سراسري شعر عاشورايي(حنجره هاي سرخ) دي 89 داور بوده
در بسياري از همايش ها و مخصوصا برنامه هاي بختياري بعنوان مجري حضور داشته است.

 ساختار و نظام ایلی بر مبنای مدیریت انسانی استوار است.ریش سفیدان،کدخدایان و کلانتران با نیک اندیشی ، صلح جویی و برقراری مودت میان ایلوندان، تابعیت از مقررات ایل را باعث استحکام و سربلندی ایل می دانند.آنان در ضرر و منفعت مشترک افراد راه بهتر را پیش می نهند تا جوانترها با اشتباهی سرنوشت ایل را به مخاطره نیاندازند.و این بسیار قابل احترام است.همین حالا در ایل بساک و بسیاری ایلات وجود عزیزانی مانند کدخدایان باعث کم شدن ترافیک دادگاهها و فروکش کردن بسیاری از تشنج ها شده.و خود دولتمردان نیز شوراهای حل اختلاف را به منظور رفع و رجوع مسایل به روش کدخدامنشی بنا نهاده اند.ما انسانهایی امروزی و مدرن هستیم و زندگی مان با تکیه با علم و تکنولوژی روز می گذرد اما این به معنای پامال کردن پدران و گذشته ی درخشانمان نیست.ما به گذشته بر نمی گردیم بلکه با تکیه بر گذشته رو به آینده ای روشن در تکاپوییم. 
 

شعر کلاغ را خانم چراغی در سال ۸۰ سروده است .

 كلاغ

قار قار ای سیه مست خبردار کلاغ   

فالگوشم چه خبر تازه از آن یار کلاغ

فصل چندم شده از سال كه زرد است دلم

باز پاییز شده هی مکن انکار کلاغ

خواب ماندی مگرامروزکه شهر است و سکوت

بختکی شوم شده بر سرم آوار کلاغ

گل این چارقدم نقش دلی هست ،عزیزَ

تو نخواهي برسد موسم رگبار کلاغ

من و دیوار و دلی بی خبر از گردش سال

و بهارم شده این پرده ی گلدار کلاغ

نوک بزن راز مترسک بتكان بر سر باغ

پُرِ کاه است همین روح تلنبار کلاغ

نیست دیگر کسی آنسو که فرستد خبری

دست از این سر بی حوصله بردار کلاغ

معرفی کتاب ایشان :

گل باوینه (بابونه) مجموعه اشعار بختیاری

شاعر : چراغی - فریده
محل نشر : اصفهان   تاریخ نشر : خرداد ۸۱

تعداد صفحه : ۱۲۰    نوع اثر : تالیف     زبان کتاب : فارسی  تیراژ : ۲۰۰۰
در کتاب 46قطعه شعر به گویش بختیاری, جمع آمده و در پانویس, معانی واژگان و عبارات نیز درج گردیده است .قبل از متن سروده‌ها نکاتی چند در باب این مجموعه و سروده‌های بختیاری مطرح شده از جمله خاطر نشان می‌شود : 'در سرایش این مجموعه احساسات دخترانه و گاه کودکانه با همان صفا و صمیمیت جاری کمابیش آشکار است .'...

آقاي اردشير صالح‌پور در مقدمه‌ي گل باوينه مي‌نويسد:

«مميرا، اگرچه تحصيلات عاليه‌ي خود را در زبان و ادبيات فارسي گذرانده اما

همواره تعلق خاطري بي‌حدو‌ حصر نسبت به شعر و گويش بختياري دارد و

 كهنه‌ترين واژگان و اصطلاحات را از خورجين مادران ايل مي‌گشايد تا در

مضاميني تازه آن را به كار بندد… «در شعر مميرا»تأثير شاعران متقدم

 و متأخر از نظامي گنجوي گرفته تا فروغ و سهراب و از احمد شاملو

 تا سيدعلي صالحي، كما بيش به چشم مي‌خورد. او هم‌چون همه‌ي

 بختياري‌ها روحش از« نوستالژي»لري موج مي‌زند.»


متن منتشره شده در سایت سیمره :


موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
[ 91/04/22 ] [ 10 ] [ عبدالرضا قاسمی ]

در پنجمین سری از معرفی وبلاگ نویسان لرزبان کشور با معرفی یک زوج هنری که هر دو در زمینه شعر و ترانه فعالیت دارند در خدمت هستیم .  آنیتا نجفی و همسرشان آقای بهمن مهرابی در زمینه شعر و ترانه فعالیت دارند و در شهر زیبای سنندج زندگی می کنند .

 

وبلاگ رسمی آنیتا نجفی | ترانه سرا  شاعر

آدرس وبلاگ : http://anitanajafi.blogfa.com/

 مدیر وبلاگ : آنیتا نجفی


 سیده اعظم نجفی یا آنیتانجفی که بیشتر هنرمندان ایشان را به اسم آنیتانجفی میشناسند .  متولد خرم آباد و 11ساله که در سنندج زندگی میکند .  از10سالگی شعرکار میکرده و درقالب غزل و مثنوی کارهای فراوانی انجام داده است . ایشان  فارغ التحصیل کارشناسی فلسفه است و مدت ۲.۵ ساله که  ترانه کار میکند. خانم نجفی چندین باربرگزیده ی شعر دانش آموزی و دانشجویی استان و شهرستان بوده  و در زمینه ی ترانه هم با شبکه ی سراسری صداوسیمای مرکز و همچنین شبکه ی استانی شیراز و باخواننده گان خوب کشورمون ازجمله مجیدیحیایی-مصطفی فتاحی-امین فیاض-رضاصوفی-علیرضافردو...همکاری داشته است .  ازترانه هایش ازجمله آهنگ بیخوابی یکی ازپیشوازهای پرطرفدارایرانسل هست.

نام ترانه : بیخوابی

شده هی بخوای بخوابی تاپ تاپ قلبت نذاره

فک کنی خدایا اونم خوابیده یا که بیداره

شده بیخوابی بگیرت صد هزار نقشه بچینی

دنبال بهونه باشی که اونوفردا ببینی

شده شب که سرمیزاری آرزو کنی بمیری

دم دمای صبح که میشه نفریناتو پس بگیری

شده باخاطره ی من جلوی آینه بشینی

گربگیره تن لبهات جای دستامو ببینی

آرزومه توبیداری سرتوروشونه ی من

زیربارون توی پاییزخنده ی تو گریه ی من

دوس دارم وانشه چشمام توخوابم که پامیذاری

حتی خوابتم قشنگه چه برسه به بیداری              

نام وبلاگ : چنارهای زخمی

آدرس : http://bahman-mehrabi.blogfa.com/    و شروع فعالیت وبلاگ از خرداد سال ۱۳۸۷ می باشد.

 

                 مدیر وبلاگ : بهمن مهرابی

بهمن مهرابی در شروع کار وبلاگ نویسی خود را چنین معرفی می کند : من هم مثل خيلي ها دنيا آمدنم را بياد ندارم. اين آمار را هم شناسنامه ام ميگويد ، دروغ و راستش گردن گيرندة شناسنامه ومامور ثبت احوال.اولين باري كه چيزي شبيه شعر گفتم وآن را به معلم ادبيات سال دوم راهنمايي ام نشان دادم در نكوهش سيگار بود. اگر ميدانستم روزي كارمند شركت دخانيات ميشوم شايد الان .... بگذريم. چرا نام وبلاگ را شعري براي چنارها گذاشتم؟ بخاطر خيابان هاي پر چنار شهرم و روستاي زادگاهم «چنارخشكه».                                              

  بهمن مهرابی در سال 1352 در خرم آباد متولد شد . ایشان به همراه همسر هنرمندشان در  سنندج زندگی می کنند و دارای مدرک تحصیلی مهندس کشاورزی هستند . آقای مهرابی مدت20سال است که درزمینه های ادبی کارمیکند.10سال مدرس شعرحوزه ی هنری می باشد .

در سال ۱۳۶۸ کتابی بنام (نام تو را بر چنارها کندم) را به رشته تحریر در آورد که این کتاب برگزیده چندین دوره جشنواره های مختلف استانی و کشوری گردید . فعالیت  هنری ایشان در  قالبهای سپید-رباعی و دوبیتی و گاهی هم ترانه می باشد.

از دو بیتی های ایشان :

دلت خورشيد شورانگيز بادا                         بهارت بي غم پاييز بادا

دعايم بوسه هاي عاشقانه است                     دهانت از عسل سر ريز بادا

***

شبانه روي دوشش تكيه مي كرد                  برايش از جدايي شكوه مي كرد

تك و تنها ميان دشت و جاليز                     مترسك بي كلاغش گريه مي كرد

 در پایان برای این دو همزبان آرزوی سلامتی و موفقیت را دارم و پیشنهادم حضور فعالتر در تحریر شعر به زبان لری است .

 

مطالب مرتبط قبلی :

 
 
 

موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
[ 91/04/15 ] [ 10 ] [ عبدالرضا قاسمی ]

 


>

 آدرس وبلاگ :     http://zaramoosh.blogfa.com/

 این وبلاگ در سال 89 و به دعوت مسعود سیفی شروع به فعالیت نمود . به تدریج دوستان زیادی به این انجمن پیوستند بطوریکه در حال حاضر حدود 20 عضو فعال در این انجمن به نویسندگی می پردازند .

نويسندگان

 

 شناسنامه و شرح وظایف انجمن:
انجمن تحصیلکردگان لر انجمنی با رویکردی فرهنگی اجتماعی است که توسط گروهی از دانشجویان و فارغ التحصیلان دانشگاهی مناطق مختلف ایران اداره می شود. هیئت تحریریه نشریه این انجمن از استانهای خوزستان ، اصفهان ، قزوین ، گیلان ، تهران ، کهگیلویه و بویر احمد ، لرستان و ایلام می باشند.

انجمن تحصیلکردگان لر هیچگونه وابستگی سیاسی, مالی و حمایتی از هر نوع متصور به سازمانها, نهادها,احزاب و جریانات سیاسی, اشخاص و ارگان های دولتی و غیردولتی ندارد.

این انجمن بنا بر موازین قانون و شرع مبین و با اعتقاد راسخ و قلبی به برادری و برابری همه انسانها از هر قوم و رنگ و زبان, برای پیشرفت همه جانبه مردمان لر به عنوان بخشی عظیم از شهروندان جمهوری اسلامی ایران و دفاع قانونی و مشروع از هویت,حیثیت.شرافت,زبان,فرهنگ, تاریخ و منافع مادی و معنوی مردمان نجیب لر و همچنین همکاری و تعامل سازنده و احترام محور با سایر اقوام و فرهنگ ها فعالیت می کند.

بدون شک, نام این انجمن دلالت بر حصر تحصیلکردگان لر که میلیونها نفر از قوم چندین میلیونی و بزرگ لر را تشکیل می دهند ندارد. اعضای این انجمن در کنار دیگر گروههای تحصیلکردگان لرصدای قانونی و مشروع تحصیلکردگان دلسوز لر را می رسانند.

در پایان, یادآور می شود که انجمن تحصیلکردگان لر هرگونه توهین, تحقیر و بی احترامی صریح و تلویحی به اقوام را مخالفت و بی اعتنایی به کلام نورانی خداوند, حقوق مترقی مدنی و شهروندی, و خلاف دیانت, تمدن, فرهنگ,ادب و انسانیت به شمار می آورد .

فعالیت این انجمن تا کنون با محوریت مسعود سیفی انجام می گرفت .


مسعود سیفی یاور نظاموند چگنی

حمزه رامین

 

  هفته گذشته این انجمن تغییراتی در نحوه عضویت و شکل فعالیت ایجاد نمود .

اصلاحات به این شکل است که اعضا را به گروه های چند نفری تقسیم کرده و مدیریت هر گروه به عهده یک نفر گذاشته اند .

اعضا انجمن تحصیلکردگان لر به دلیل تعداد زیادشان به چند گروه به تفکیک استان محل سکونت تقسیم شد. هر شخص مدیر یک یا چند استان خواهد بود.




 در پایان برای این عزیزان آرزوی سلامتی و موفقیت داریم .و پیشنهادم به دوستان اینکه چنانچه بعنوان عضو فعال در این انجمن حضور دارند . حضورشان می بایست منطبق با ارائه مطلب بصورت مرتب و مدون باشد .چون برخی دوستان که نامشان در فهرست نویسندگان قید شده قریب یکسال است هیچ مطلبی در وبلاگ نداشته اند .

 و یک خاطره  از خودم  و درسی که گرفتم :

چندی قبل جناب غلامرضامهرآموز/انديمشك عزیز و از نویسندگان این وبلاگ مطلبی در باره دغدغه های آقای سیفی نوشته بود . متن مطلب را بنده و خیلی از دوستان قبول داشتیم ولی اعتقاد بنده بر این بود که (( گر پرده برافتد نه تو مانی و نه من)) و این موضوع را در کامنتی  برای ایشان نوشتیم و ایشان نیز بزرگوارنه مطلب را برداشتند . و این درس بزرگی برای بنده شد .

به تعبیر شیوای صائب تبریزی:

تواضع است دلیل رسیدن به کمال                  که چون سوار به مقصد رسد پیاده شود

 

مطالب مرتبط قبلی :

 
 

موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
[ 91/04/08 ] [ 11 ] [ عبدالرضا قاسمی ]
وبلاگ بهمن علاالدین
 

در این وبلاگ به اخبار ، گزارشها و تحلیل های مختلف پیرامون آثار و ابعاد زندگی استاد فقید آواز ، شعر و موسیقی لری بختیاری بهمن علاءالدین (مسعود بختیاری) 1319-1385 و همچنین مسایل فرهنگی ، اجتماعی ، هنری قوم لر بختیاری و کشور عزیزمان ایران پرداخته میشود.

زنده ياد علاءالدين را زنده كننده زبان و موسيقي بختياري و از آخرين راويان زندگي كوچ نشيني مي دانند.
وي كه متولد مسجدسليمان و به خاک سپرده شده در بقعه امامزاده طاهر در كرج مي باشد سراسر عمر را به سرودن و خواندن تاريخ حماسي بختياري، درد و رنج كوچ ، عشق هاي پاك و بي آلايش عشاير بختياري،دوری از شُلیل(معشوق)،تش و تنگ های شبانه در کنار رود،مینا بنفش های ایل چهارلنگ،کنار چشمه کهرنگ بار انداختن هفت لنگ و چهارلنگ،سوز صدای کبک های تاراز،هیاری های جوانان،شبیخون های دلاورانۀ جنگاوران ایل،دست به هم دادن برای شکست دشمنان،کَن کَن مال ها،آستاره های صبح،آرزوی با هم بودن مردم بختیاری در یک سبزه زار با لباس های زیبا و مخمل،شرح یک عروسی و بَهیگ واقعیِ بختیاری،دل های شکسته از روزگار پر دنگ و فنگ،بادهای گرمِ گرمسیر و... صرف كرد و در دل مردمان بختياري و لر براي هميشه ماندگار شد.

عکسی از دوران جوانی استاد

 

مدیر وبلاگ :

مهرداد جمالی گُل گیری از ایل چهارلنگ کیانرسی است ایشان  خواهرزاده زنده یاد بهمن علاءالدین (مسعود بختیاری) است . او از بدو تولد تا زمان مرگ نابهنگام ایشان در 12 آبان 85 در کنار وی زندگی کرده و  از تابستان 79 بهمراه ایشان و خانواده به  کرج نقل مکان نموده اند.

در دانشگاه صنعتی شاهرود، کشاورزی خوانده و نیمه کاره رهایش کرد. او هم اکنون دانشجوی روزنامه نگاری در دانشگاه آزاد واحد شوشتر است . ایشان نوشتن این وبلاگ را از سال ۱۳۸۶ و بعد از فوت استاد را شروع کردند .

Picture Hosted by Free Photo Hosting at <A href="http://www.iranxm.com/http://www.iranxm.com/' />

آدرس وبلاک :    http://www.bahman-alaeddin.blogfa.com/ 

ایمیل:                                alaeddinbahman@gmail.com

 

دِلُم اِشکَندِۀ ئی روزِگارِ

 این شعر سروده استاد بهمن علاءالدین(مسعود بختیاری) است که با صدای جاودانه اش در آلبوم بهیگ(آهنگ سوم) در دسترس علاقمندان به موسیقی بختیاری قرار دارد.آهنگی که بر این شعر گذاشته شده نیز از ساخته های خود استاد است.در این شعر استاد علاءالدین از دلتنگی هایش میگوید و از ناملایمت ها و نامرادی های روزگار بی وفا شکایت میکند و...

دِلُم اِشکَنده ای روزگارِه                                         چُونُو اِشکَستِه که دی تو نَدارِه

بَسیکه آرِمُوناس رَه بِکوری                                   گِمونُم وا کَسی دی ساز نَیارِه

بَسیکِه خَسته از دوش و پَریرُم                              نُومِ خُوم هَم دیه رَهدِه زِ ویرُم

چُونُو بی هُمدُرُنگی تَهل و لیشه                            کِه ایگوی حارِ غَشِ حُشکِ کَویرُم

نَیُفتا دی تیُوم بِت اِی زَمونَه                                  چه دیدُم غیر غَم زِت اِی زَمونَه

چه کِردی که شُو و رُو خُو نَدارِن                           گِرِفگارونِ دَردِت اِی زَمونَه

بِنِه دُنیا چِطُو دَنگ ایدِرارِه                                     خُونِ هَر رُو بِه یِه رَنگ ایدِرارِه

سَرِ ناسازگاری دارِه وا مون                                وُلا خین زِ دِلِ سنگ ایدِرارِه

پَریشونُم پَریشونِ اِز زَمونَه                                  تَشی اوفتا مِنِ جونِ زَمونَه

نَدیدِه هیچ کَسی زِس مِهرَوُونی                           هَوار اِز چَنگُ دَندونِ زَمونَه

وُلا دی کُه گِرِمِ اِز کار دنیا                                     کَدُم خیردِه به زیر بار دنیا

نَداره چِشمُ ری وا آدمیزاد                                      بِدستِ کینِ نَم اَوسارِ دنیا

« روانش شاد و راهش پاینده»


 

زندگینامه کامل استاد بهمن علاالدین ( مسعود بختیاری را در ادامه مطلب ملاحظه فرمایید.


موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
ادامه مطلب
[ 91/04/03 ] [ 12 ] [ عبدالرضا قاسمی ]

لرستان کوچک قزوین

این عنوان وبلاگ آقای احد چگینی دوست فرحیخته لرزبانمان در قزوین است . دوستی که از هر لری؛  زبان لری را شیرین تر صحبت می کند . چند بار که افتخار مصاحبت با ایشان را داشته ام از بیان کلمات اصیل لری ایشان به وجد آمدم .

 

احد چگینی   فرزند: عزيزاله     متولد:11/10/1348 قزوین  است . ایشان متاهل و دارای دو فرزند و  دارای مدرک تحصیلی كارشناسي مهندسی مکانیک است .

ایشان  شاعر،نویسنده،روزنامه نگار و از فعالان عرصه  فرهنگی وسیاسی استان قزوین است که همواره دغدغه اعتلای فرهنگی واجتماعی قوم لررادر سر  داشته و در حفظ و صیانت زبان لری در این خطه بسار کوشاست .

احد چگینی وبلگ خود را چنین معرفی می کند:

این وبلاگ گزیده ای از اشعار لری خودم و همچنین اشعار لری و لکی منطقه قزوین است . شایان ذکر است لرها و لکهای قزوین در ادوار مختلف مخصوصا دوران صفویه از مناطق غرب کشور مانند لرستان و کرمانشاه به این استان آمده اند . نکته قابل تامل این است که این اقوام خوشبختانه پس از گذشت چند قرن هنوز هم اصالت خود مانند زبان و پوشش و سایر شاخصه های فرهنگی خود را که از سرزمین آبا اجدادی خود به این دیار آورده اند کماکان حفظ کرده اند.

 



ایشان داری سوابق اجرایی و فرهنگي و هنري زیادی است که در اینجا به اختصار می آید :

-         سرپرست هفته نامه ولایت در تاکستان  - - مسوول روابط عمومي شركت شهر صنعتي البرز
- سردبیر نشریه مینودر قزوین -  مدير مسوول و صاحب امتياز مجله سراسري "صداي صنعت"
- بخشدار و معاون فرماندار مناطق مختلفی از  استان قزوین
- عضو دومین دوره شورای اسلامی شهر قزوین(1382-1386)
-چاپ  شعر كتاب منتظران خورشيد - مجموعه اشعار " بومي ترين چوپان دنيا " آماده چاپ - چاپ در باره لر ها و لكهاي استان قزوين در كتاب تاريخ معاصرچگني توسط بهمن آزادي چگني
 -مجموعه اشعار فولكلوريك لرهاي قزوين تحت عنوان"هي نواته" آماده چاپ- تحقيق در مورد لر ها و لكهاي استان قزوين  تحت عنوان "از زاگرس تا البرز" در حال - چاپ اشعار در نشريات محلي قزوين و سراسري و .......

آقای چگینی وبلاگ نویسی را از سال ۸۴  شروع نمودند و تاکنون بطور مرتب ادامه داده اند .

پیشنهاد بنده به ایشان بیان چگونگی حضور قوم لر در این منطقه از کشور و معرفی بیشتر آداب و رسوم این عزیزان و استفاده بیشتر از تصویر و عکس است. برای این هم زبان فرحیخته آرزوی موفقیت دارم .

آدرس سایت :    http://sherlori.blogfa.com/ 

 و قالب وبلاگ زیبای ایشان

Image Hosted by Free Photo Hosting at <A href="http://www.iranxm.com/h />

شعر زیر یکی از اشعار زیبای این دوست لرزیان است:

اماهیچ جا سی ایما خاک لرسو نِمواَ


دردی ها مینه دلِم دردی که درمو نِمواَ
هیش کسی چی مِه ایطو بی سِروسامو نِمواَ

اَفتوی ظُر کجا و اَفتوی ایواره کجا؟
پِرپِر اَفتونشین اَفتوی سِرْ صو نِمواَ 

 
کل دریانَم اَیه وِ پای صحرا بَرِزی
سی لِی تُشنه یقین یه قطرَه بارو نِمواَ

 
کفتری که دیر ایی حرم همش دور میزِنه
مطمئن دربدر هر دِر و هر بُو نِمواَ

 
دُرُسَه ایما دیه ساکن قزوین بیمونه
اماهیچ جا سی ایما خاک لرسو نِمواَ


موضوعات مرتبط: معرفی وبلاگها
[ 91/03/21 ] [ 19 ] [ عبدالرضا قاسمی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره من

عبدالرضا قاسمی :
هدفم : ایجاد همدلی از راه مهربانی ؛ بدون توجه به هیچ محدوده جغرافیایی .....

مهربانی را دوست دارم . برای مهربانی هیچ حد و مرز جغرافیایی ، قومی و قبیله ای نمی شناسم .
زادگاهم خرم آباد و محل سکونتم تهران
لیسانس حسابداری و مدیر مالی و اداری شرکت های هلدینگ صنعت نفت
سوابق کاری: 23 سال کار در امور مالی و اداری
عضو انجمن حسابداران ایران
نماینده مدیران منطقه در هیات های حل اختلاف کارگری
آشنایی کامل با مدل تعالی سازمانی بر مبنای مدل EFQM
مجوز اجرای طرح طبقه بندی مشاغل
آشنایی کامل با قوانین کار و تامین اجتماعی و مالیات بر ارزش افزوده
سوابق ورزشی و فرهنگی:
از سال 64 تا 77 بعنوان ورزشکار و روابط عمومی در خدمت هیئت دوومیدانی استان – مدت 8 سال عضو تیم کارگران استان – علاقه مند به کشتی و فوتبال – مسئول برگزاری مسابقات دومیدانی نونهالان و نوجوانان – چاپ بولتن ماهانه تخصصی دوومیدانی (( تلاش)) بمدت 3 سال و اخذ تقدیر نامه از فدراسیون دوومیدانی و اداره کل تربیت بدنی استان – دوره مربیگری بین المللی دوومیدانی جانبازان و معلولین در سال 70- و......

هدفم اطلاع رسانی و کسب تجربه . همچنین گفتمان و دوستی با هم پیشه ها و هم ریشه ها است .عشقم سرزمینم لرستان و مردم آن . و تنفر از دورویی

وبلاگ نویسی را از سال 85 شروع کرده ام
ایمیل:
rezaghiran47@yahoo.com
آمار گیر پر شین استت
آمار گیر وبگذر
بنر سایت شهید اسدمراد بالنگ
بنر پایگاه یافته
بنر امیررضا

عجیب ولی واقعی

Chouk Cultural Center